نفی داوری ارزشی در علم

نکوهش یا نفی داوری ارزشی مبتنی بر نگاه پوزیتویستی و اثباتگرایانه در علم است که معتقد به تفکیک دانش از ارزش و نسبیت ارزشهاست .ایده استقلال علم از ارزش و بى طرفى کامل آن، مدعى عینیتى براى علم غربى جدید است که به تعبیر برخى، به دین عصر جدید تبدیل شده است.
داوری ارزشی به معنای قضاوت و ارزیابی در مورد یک موضوع و مسأله است که ارزشها و باورهای فرد نیزدر آن تأثیر گذار است. نگاه پوزیتویستی چنین داوری را نفی می کند.
عقل گرایی در تاریخ اندیشه غرب، بعد از قطع ارتباط خود با معرفت دینی به سرعت راه زوال پیمود و جای خود را به حس گرایی داد. با حاکمیت حس گرایی، دیدگاه های فرهنگی دیگری ظاهر شدند که در تکوین تمدن و سیاستِ غرب، اثری مهم برجای گذاردند; از آن جمله جدایی دانش از ارزش و علم از اخلاق.
مسئله جدایی دانش از ارزش، غیر از مسئله سنخیت یا عدم سنخیت گزاره های ارزشی و غیر ارزشی است; زیرا آن که مفاهیم و گزاره های ارزشی را از سنخ مفاهیم و گزاره های غیر ارزشی نمی داند، در صورتی که برای دریافت های عقل نظری و عملیِ انسان، ارزشِ جهان شناختی قائل باشد، با ارجاع گزاره های اخلاقی به موازین معرفتیِ عقل عملی، می تواند درباره صحت و سقم آن ها داوری کند و به این ترتیب گزاره های ارزشی را نیز دارای معنا، مطابق و به عبارت دقیق تر دارای نفس الامر عقلانی می داند و در نتیجه اخلاق را از علومی می داند که از هویتی، نه صرفاً حسی و استقرایی، بلکه عقلانی برخوردار است. معنادار بودن قضایای اخلاقی برای کسانی که شناخت دینی را دارای ارزش معرفتی و علمی می دانند نیز صادق است.
حس گرایی موجب می شود تا تنها آن دسته از دریافت ها و آگاهی ها که به گونه ای آزمون پذیر سازمان یافته اند، از ارزش علمی برخوردار باشند و این مسئله علاوه بر آن که قضایای متافیزیکی را از حوزه علم خارج کرده و فاقد اعتبار علمی می کند. گزاره های ارزشی را نیز با چشم پوشی از این که این گزاره ها به گزاره های متافیزیکی و معقولات ثانیه فلسفی، چون ضرورت بالغیر یا ضرورت بالقیاس الی الغیر، بازگشت نمایند یا آن که قابل بازگشت به آن ها نباشند، از اعتبار علمی ساقط می گرداند; زیرا قضایای ارزشی که به بایدها و نبایدها و اموری مانند آن ها می پردازند، دارای مصداق و میزانی محسوس و آزمون پذیر نیستند تا از آن طریق، صحت و سقم آن ها بررسی شود.
از دیدگاه حس گرایان، علم ناگزیر در حوزه مصادیقِ آزمون پذیرِ خود محدود می شود و قدرت داوری درباره قضایای ارزشی را از دست می دهد. علم فقط می تواند از طریق مشاهده و نمونه گیری، بود و نبودِ یک ارزش را در سطح اجتماع بررسی کند و از این جهت به قضاوت بپردازد; ولی قضاوت در باره صحت، یا عدم صحت یک ارزش اخلاقی امری غیر علمی است; زیرا این قضایا از دیدگاه علمی، فاقد معنایی هستند که قابل بررسی باشد.
از دیدگاه حس گرایان قضایای ارزشی قضایایی هستند که دارای نفس الامر; یعنی، دارای یک میزان و معیار حقیقی نیستند; بلکه تنها در ظرف اعتبار انسان و به تناسب احساسات و گرایش های مختلفی که افراد دارند، ایجاد می شوند; به عنوان مثال، کسی که از عمل خاصی به لحاظ یکی از گرایش های فردی، یا اجتماعی خود احساس رضایت می کند، می کوشد تا قانونی را به تصویب برساند که آن عمل را مجاز و یا ضروری نشان دهد. در مقابل، آن کسی که در جهتِ خلافِ آن عمل گرایش دارد، قانونی را وضع می کند که مانع از آن عمل شود. پس بایدها و نبایدها و دیگر گزاره های اخلاقی، تنها متکی به گرایش های فردیِ اشخاص هستند و هیچ معیاری برای قضاوت درباره ی این که گرایشی خاص صحیح و یا باطل است، وجود ندارد.
علم، نهایت کاری که می تواند انجام دهد، قضاوت درباره بود و نبودِ یک گرایش خاص، در میان افراد اجتماع و زمینه های بروز، ظهور یا زوال و خفای آن است.
جدایی دانش از ارزش، اولین بار در سده هجدهم مورد توجه هیوم، فیلسوف حس گرا و تجربی مسلکِ انگلیسی قرار گرفت; ولی مقبولیتِ عام آن در میان افراد مختلفی که در حوزه اندیشه حس گرایانه به کاوش های علمی می پرداختند، تا پایان سده نوزدهم ادامه یافت.
حس گرایان تا مدت ها بعد، از دانش استقرایی و تجربی خود، انتظار محصولات عقلی، یا دینی داشتند. به همین دلیل در سده نوزدهم پس از ستیز با آگاهی های دینی و شیوه های عقلی اندیشه، یا مانند مارکس، به ارائه ایدئولوژی علمی پرداختند و یا مانند دورکیم در صدد تدوین اخلاق علمی برآمدند. ولی از دهه پایانی سده نوزدهم، ارزش علمی گزاره های اخلاقی به شدت زیر سؤال رفت و نگاه علمی به مسائل اخلاقی در قالب تحلیل های روانکاوانه فردی و اجتماعی به سطح گرایش های فردی و در حد کار کردهای اجتماعی تقلیل و تنزیل یافت.
در ارزیابی این دیدگاه باید بگوییم. بین دانش و ارزش آن مرز ادعایی غیر قابل نفوذ وجود ندارد و به صورت منطقی می‌توان از دانش‌ها به ارزش‌هایی متناسب با آن دست یافت و نیز از ارزشهای ویژه به دانش متناسب با آنها پی برد و از سوی دیگر جامعه‌شناسی آزاد از ارزش به طور کامل، وجود عینی ندارد و حتی مدعیان آزادی دانش از ارزش، ارزش های حاکم بر فرهنگ وتفکر خود را در دانش ها دخیل می کنند.«علم غربی، همانند دیگر علوم، مبتنی بر نظام ارزشی مخصوص و جهان‌بینی خاص است که ریشه‌های آن، فرض‌های خاصی در مورد ماهیت واقعیت مادی، ذهن آگاه از این واقعیت بیرونی و رابطه بین آن دو است.»( سیدحسین نصر، نیاز به علم مقدس، ص 11.)
جهان بینی حاکم بر علم مدرن، اخلاق ویژة خود را دارد که صلاح و فساد آن با موازین سود و زیان، پیروزی و شکست، لذت و الم و قدرت و ضعف و امثال آن سنجیده می‌شود.( رضا داوری اردکانی، در بارة علم، ص 76)
البته روشن است که داوری ارزشی مورد نظر مبتنی بر قواعدو مبانی خاص خود است نه داوری از روی احساس و هیجانات صرف که فاقد ارزش است.
انحصار علم به حس و تجربه و نفی ماورای آن خطای راهبردی نگاه پوزیتویستی بود. با این گرایش محکمترین پایه های شناخت یعنی شناخت حضوری و بدیهیات عقلی از دست می رود و با از دست دادن آنها نمی توان هیچگونه تبیین معقولی برای صحت شناخت و مطابقت آن با واقع ارائه داد .
پوزیتویستها نقطه اتکاء خود را بر ادراک حسی قرار داده اند که لرزانترین و بی اعتبارترین نقطه ها در شناخت است و شناخت حسی بیش از هر شناختی در معرض خطا می باشد و با توجه به اینکه شناخت حسی هم در واقع در درون انسان تحقق می یابد راه را برای اثبات منطقی جهان خارج بر خودشان مسدود ساخته اند و نمی توانند هیچگونه پاسخ صحیحی به شبهات ایدآلیستی بدهند .
(برای آشنایی بیشتر ر.ک: محمد قدیر دانش، ویژگی‌های علم مدرن؛ با تأکید بر علوم انسانی،معرفت،
سال اول، شماره چهارم، پاییز 1389)

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد