پیرامون سلمان فارسی صحابی بزرگ

{1} برای دوره قبل از اسلام سلمان فارسی نقل قول‌های متعددی شده است که باید اشتراکات را بعنوان مطالب نزدیک به واقعیت پذیرفت و آنچه خلاف یکدیگر است رها کرد بخصوص مطالبی که قول معصوم(ع) در باره سلمان گفته شده همه اکاذیب و برچسب‌های نامناسب را از سلمان می‌زداید. لذا ما در خصوص تاریخ زندگی سلمان در اینجا چند قول را مطرح می‌کنیم:
الف از ویکی پدیا ) گفته شده که سلمان در آغاز در ایران با باورهای میترایی آشنا بود و سپس باورهای زرتشتی و سپس باورهای مانوی و بدینگونه با حکمت و خرد ایران باستان آشنا بود. به غرب رفت و با باورهای مسیحی آشنا شد و سال‌ها در آنجا در خدمت کلیسا بود و در کنار آنجا با عقاید یهودی بیشتر آشنا شد. این‌گونه با اندیشه مسیحی کاملاً آشنا بود. در یثرب محمد را دید و با عقاید او اسلام آشنا شد. اندیشه سلمان ترکیب است از حکمت ایرانی و اسلامی که تجربه مطالعه و دریافت ادیان و حکمت‌های دیگر را داشته‌است و اکثر فلاسفه اسلامی ایران امروز، خود را پیرو مکتب سلمان می‌دانند. لویی ماسینیون فرانسوی، آثار منسوب به سلمان را، چهار کتاب معرفی می‌کند، که از جمله آن‌ها «خبر جاثلیق» است که ۱۰ سند مکتوب را برای ذکر آن آورده‌است.
ایمان به مانی
سلمان (روزبه) فارسی از طبقه برگزیدگان جامعه مانوی بوده‌است و چون دین مانی را بر دین زرتشتی ترجیح داده بود، مجبور به فرار از ایران شد.[۱۰][۱۳][۱۴][۱۵]ایمان به مسیحیت
او در سنین جوانی به مسیحیت روی آورد. او سپس برای تحصیل دین به سوریه رفت. ابوریحان بیرونی در «الآثار الباقیه عن القرون الخالیه» می‌نویسد: «انجیل سبعین (بلامس) نام انجیلی است که سلام پسر عبدالله از زبان سلمان فارسی نوشته‌است.» سلمان پس از فوت استادش همراه با کاروانی رهسپار شبه جزیره عربستان شد-و این مقارن با زمانی بود که محمد بن عبدلله مال التجاره خدیجه یگانه زن متمول جزیرة العرب[نیازمند منبع] را مدیریت می‌کرد و خدیجه محمد را نه فقط برای اداره اموال که برای زندگی مشترک می‌آزمود- در راه کاروان مورد حمله قرار می‌گیرد و او به اسارت درآمد و مردی یهودی از یثرب (مدینه) او را به بردگی خرید و با خود به یثرب برد.
ایمان به اسلام
سلمان در مدینه با محمد آشنا شد و به اسلام ایمان آورد. در سفینة البحار آمده‌است هنگامی که محمد به مدینه هجرت کرد با دعوت محمد با دین اسلام آشنا شد و مسلمان شد و محمد با مولای او قراردادی بست که سلمان کار کند و از درآمدهای خود، خود را آزاد کند. پیامبر و مسلمانان مدینه به او کمک کردند که بهای خود را (به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقیه -هر وقیه معادل چهل درهم-) به یهودی بپردازد و آزاد شود.[۱۶]
چون منابع مطالب ویکی‌پدیا خیلی قوی نیست لذا شاید باید در قبول برخی مطالب احتیاط کرد.
پی‌نوشت:
10. مانی و آیین او از: فرید شالیزاده و سایت روزنامک
13. الآثار الباقیه عن القرون الخالیه بایگانی‌شده در ۶ نوامبر ۲۰۱۲ توسط Wayback Machine دائرةالمعارف بزرگ اسلامی
14. شناخت هویّت ایرانی از زمان فردوسی تاکنون بایگانی‌شده در ۲۲ مه ۲۰۱۰ توسط Wayback Machine مرتضی ثاقب فر – سخنرانی در دانشکده حقوق دانشگاه تهران در «همایش هویّت و حاکمیت ملی ایران «در ۲۷ بهمن ۱۳۸۳، منتشره در ماهنامه ایران‌مهر به تاریخ اسفند ۱۳۸۳
15. سابقهٔ تاریخی اسکان قبایل عرب در خوزستان بایگانی‌شده در ۱۴ اکتبر ۲۰۰۸ توسط Wayback Machine دکتر امیرحسین خنجی – دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۱ – ایران امروز
16. سفینة البحار، ج ۱، ص ۶۴۶.
ب به نقل از پورتال جامع علوم انسانی) برگ­های زرّین تاریخ همواره نام شخصیت­هایی را که با عقاید و افکار دینی خود چهره­ی ماندگار آن شده­اند، توصیف نموده است و به خوبی آشکار است که اصحاب و یاران پیامبر آخرالزمان9 جاودانگان تاریخند که یکی از آن­ها همچون ستاره­ای درخشان چشم انداز نوشتار ماست.
او از همین جا رفته است؛ صحابی غیر عرب از سرزمین ایران که طالب حقیقت است. و در جست و جوی حق سال­ها رنج و مشقت برده تا گمشده­اش را بیابد. و عاقبت نیز به مرادش نایل ­شده است.. برای او که زیباترین صحنه­های زندگی دنیوی در کنار پیامبر9 بودن است و این حضور را در صحنه­های مختلف حفظ و دنبال می­کند. و نیز پس از رحلت پیامبر عظیم الشأن اسلام9 نقش خود را از دست نمی­دهد و در یاری دین پیامبر9 کنار نمی­نشیند. او که دیروز سرباز مطیع و جان بر کف رسالت بود، امروز جان فشان ولایت است. و عاقبت نیز به فرمان مولایش عازم زمامداری و فرمانداری مدائن می­شود و در همین مأموریت الهی به دیدار معبود می­شتابد. او کسی نیست؛ جز سلمان فارسی که پیامبر اکرم9 از او به عنوان “سلمان محمدی” یاد می­کند. امید است این نوشتار گامی در جهت پی بردن به راز عزّت و بزرگی او در نزد اهل­بیت: باشد.
نام و نسب
نام سلمان را پیامبر گرامی اسلام9 برای او برگزید. سلمان در این­باره می­گوید: اعتقنی رسول الله و سّمانی سلماناً؛ پیامبر9 مرا از بردگی آزاد کرد([1]) و نام مرا سلمان گذاشت.([2]) قبل از آن نام او روزبه بود.
علت این نامگذاری؛
1. نام­های مربوط به عصر جاهلیت، شایسته‌­ی مسلمان نیست و بهتر است نام­های نامناسب تغییر یابد.
2. واژه­ی سلمان از سلامتی و تسلیم گرفته شد و در واقع انتخاب این نام زیبا از جانب پیامبر گرامی اسلام9 نشانه­ی پاکی و سلامت روح سلمان و تسلیم بودن او در برابر حق است. و این مدال زیبا جزو افتخارات سلمان است که پیامبر به او عطا فرمود.([3])
مشخصات دیگر؛ کنیه­ی او ابوعبدالله، معروف به سلمان الخیر و آزاده شده­ی رسول­الله9 است. از نسب وی سؤال شد، پاسخ داد: من سلمان پسر اسلام هستم.([4])
زادگاه سلمان
در رابطه با تولد سلمان اختلاف نظر وجود دارد، برخی مورخان او را اهل اصفهان و عده­ای اهل فارس می­دانند. سلمان خود چنین می­گوید: در رامهرمز از مادر زاده شدم و پدرم اهل اصفهان است.([5])
اسلام آوردن سلمان
در خانواده­ای ثروتمند و شریف فرزندی به دنیا آمد که نام او را روزبه گذاشتند.([6]) از کودکی پاکی و صداقت او هویدا بود.
پدرش ﴿یا جدّش﴾ بَدخشان نام داشت و کشاورز بود. او خود می­گوید:
من فرزند یکی از دهقانان برجسته­ی فارس بودم([7]) پدرم مرا بسیار دوست می­داشت و خیلی مراقب من بود و مرا در خانه نگه می­داشت؛ به همین علت از هیچ چیز خبر نداشتم. روزی که پدرم نتوانست به مزرعه برود، من را برای رسیدگی کارها به مزرعه فرستاد. در مسیر راه کلیسای مسیحیان را دیدم و صحنه­ی عبادت و نماز آنان مرا مجذوب خود کرد. پرسیدم: چه می­کنید؟ گفتند: ما مسیحی هستیم و اعمال دینی خود را انجام می­دهیم. همراه آنان مشغول عبادت شدم، زیرا دینشان را بهتر از دین خود دیدم.
آن روز نزد مسیحیان ماندم و در مورد دین آن­ها و این­که دینشان در کجاست([8]) سؤالاتی کردم، گفتند: دین ما در شام است. به خانه که آمدم، پدرم از غیبت طولانی من نگران شده بود. وقتی دانست به کلیسا رفته­ام و به دین مسیحیت علاقه­مند شده­ام، مرا در خانه حبس کرد. با زحمت برای مسیحیان پیام فرستادم که هرگاه کاروانی به قصد شام حرکت کرد، مرا با خبر سازند. مدتی بعد با خبر شدم که کاروانی عازم شام است. از خانه فرار کرده و خود را به آن­ها رساندم تا راهی شام شوم. در شام به دیدن اسقف رفتم و داستان خود را برای او توضیح دادم و گفتم که می­خواهم در کنارش بمانم و مشغول عبادت شوم، او نیز پذیرفت. اسقف مردی دنیاپرست بود و صدقات را برای خود بر می­داشت. پس از مدتی از دنیا رفت و مردم فرد دیگری را به جای او انتخاب کردند که بی­علاقه به دنیا بود. من تا آخرین لحظات زندگی او در کنارش بودم. او هنگام مرگ از من خواست که نزد مردی پرهیزگار در موصل بروم و همان­جا بمانم.
بدین ترتیب نزد کشیشان متعددی رفتم تا سرانجام در عموریه با کشیشی آشنا شدم که هنگام مرگش به من گفت: به زودی پیامبری به دین حنیف ﴿دین حضرت ابراهیم7﴾ مبعوث خواهد شد. او به سرزمینی که محصولش نخل و خرماست هجرت می­کند، برای شناختن او چند نشانه وجود دارد: از جمله میان دو کتفش مهر نبوت قرار دارد، او هدیه می­پذیرد، ولی صدقه قبول نمی­کند. تصمیم گرفتم این پیامبر را پیدا کنم. به همین منظور خود را به قافله­ای از عرب رساندم و گاو و گوسفندانم را به آن­ها دادم تا مرا به سرزمین خود ببرند، آن­ها درخواستم را پذیرفتند، ولی به من ظلم کردند و در بین راه مرا به مردی یهودی فروختند. مدتی بعد یهودی دیگری از بنی قریضه مرا خرید و به مدینه آورد. در حالی که من از همه جا بی­خبر بودم و حتی نمی­دانستم پیامبر مبعوث شده یا نه؟ تا این که شنیدم کسی ظهور کرده و می­گوید از سوی خدا مبعوث شده است. به دنبال فرصت بودم تا او را ببینم. یک شب مقداری خرما برداشتم و به مسجد قبا رفتم، در آن­جا توانستم ایشان را ملاقات کنم. خدمتشان عرض کردم: این خرما صدقه است و من دوست دارم که شما و همراهانتان از آن تناول نمایید. پیامبر به همراهان خود فرمود: “من نمی­خورم، ولی شما بخورید.” با خود گفتم: این یک علامت. بار دیگر برای پیامبر(ص) مقداری خرما آوردم و گفتم این هدیه است، میل نمایید. این بار پیامبر(ص) از آن میل فرمود. با این کار به علامت دوم نیز پی بردم. تا این که بار دیگر پیامبر(ص) را در تشییع جنازه­ی مسلمانی زیارت کردم. به قصد دیدن مهر نبوت پشت سر حضرت ایستادم. پیامبر(ص)که متوجه من شده بودند عبا را از دوش خود کنار زدند و من مهر نبوت را هم دیدم. پیامبر(ص) مرا نزد خود جای دادند و من تمام ماجرای خود را برای ایشان توضیح دادم و سپس اسلام آوردم. پیامبر(ص) رو به من کرد و فرمود: “با اربابت مکاتبه کن و خود را بخر.” برای اجرای فرمان پیامبر ماجرا را با مولای خود در میان گذاشتم و در مقابل چهل اوتیه طلا و 300 نهال خرمای کاشته شده خود را آزاد کردم. پیامبر(ص) نیز خطاب به مسلمانان فرمود: “سلمان را کمک کنید.” از این­رو آنان کمک نموده تا نهال­ها به 300 رسید. سپس پیامبر(ص) نهال­ها را با دست خود کاشت، و همه­ی آن­ها سبز شدند.([9])
پیامبر به سلمان قطعه‌­ای طلا داد و به این ترتیب او آزاد شد و به میان مسلمانان آمد.([10])
فضایل سلمان
1. سلمان در آیات:
الف. ﴿إنّما المؤمنون الّذین إذا ذکرالله وجلت قلوبهم…﴾ ([11]) ؛ مؤمنان همان کسانی­ هستند که چون یاد خدا شود، دل­هایشان بترسد، و چون آیات او بر آنان خوانده شود بر ایمانشان بیفزاید، و بر پروردگار خود توکّل می­کنند.
بنا به نظر برخی مفسّرین این آیه در شأن حضرت علی7 و ابوذر و سلمان و مقداد نازل شده است.([12])
ب. از پیامبر(ص) راجع به معنای آیه­ی ﴿ءاخرین منهم لمّا یلحقوا بهم…﴾ ([13]) سؤال شد، ایشان فرمود: در این معنا سلمان فارسی وفا کرد. سپس دست مبارک را روی شانه سلمان گذاشت و فرمود: لو کانت الدین فی الثریا لنا له سلمان.([14])
ج. درباره­ی آیه­ی ﴿… فالّذین هاجروا، و أخرجوا من دیارهم…﴾ ([15]) علی­بن ابراهیم قمی مفسر بزرگ قرآن می­نویسد: آن­ها که هجرت کردند و از وطن خود خارج شدند، یعنی امیرالمؤمنین7، سلمان، و ابوذر، آن­گاه که توسط حکومت وقت تبعید شدند و عمار یاسر هم در راه خدا آزار و اذیت بسیار دید.([16])
2. سلمان در روایات:
الف. سلمان از اهلبیت: است؛
در سال پنجم هجرت جنگ خندق رخ داد و مدینه به محاصره­ی نیروهای مشرک در آمد و مسلمانان در پی مقابله با دشمن بودند. در مشورت پیامبر با یاران خود، هر کس نظری داد. سلمان فارسی پیشنهادی جالب و نتیجه بخش ارایه نمود و گفت: خوب است در نقاط قابل نفوذ مدینه خندق حفر کنیم. پیامبر(ص) نظر او را پذیرفت. در زمان حفر خندق بین مهاجر و انصار اختلاف پیش آمد و هر گروه می­خواست سلمان با آن­ها باشد. پیامبر(ص) نیز فرمود: سلمان منّا اهل البیت؛ سلمان از ما اهل­بیت: است.([17])
نکته مهمی که در این تعبیر رسول خدا(ص) وجود دارد این است که:
سلمان در مسیر تبلیغ و ترویج دین خدا قرار داشت و معرفت او همان معرفت اهل­بیت: بود. و اطاعت از آنان او را به چنان مقامی رساندکه اطاعت از او همچون اطاعت از اهل­بیت: محسوب می­شد و معرفت به او نیز واجب بود.
منصور برزخی خدمت امام صادق7 عرض کرد: یابن رسول­الله(ص) چرا شما نام سلمان فارسی را زیاد می­برید؟ امام فرمود: مگو سلمان فارسی، او سلمان محمدی است. می­دانی چرا او را یاد می­کنم؟ زیرا او سه خصلت دارد: اول این­که خواسته­ی امیر مؤمنان را برخواسته­ی خود مقدم می­داشت. دوم این­که فقرا را دوست داشت و آن­ها را بر اغنیا مقدم می­کرد. سوم این­که علم و علما را دوست داشت. همانا سلمان بنده­ای صالح و مطیع و تسلیم پروردگار بود، و از مشرکان نبود.([18])
خدمت امام صادق7 نام سلمان و جعفر طیّار به میان آمد، بعضی از حضار جعفر را بر سلمان ترجیح دادند.
یکی گفت: سلمان مجوسی بود که اسلام آورد. امام7 از گفتار این مرد ناراحت شد و فرمود:
جعله الله علویاً بعد أن کان مجوسیّاً و قرشیّاً بعد ان کان فارسیّاً فصلوات الله علی سلمان؛ خدا او را از علویان قرار داد پس از آن که مجوسی بود، و پس از آن که فارسی بود قریشی گردانید، درود خدا بر سلمان([19])
نیز پیامبر اکرم9 به مرد گستاخی که سلمان را مجوسی خواند، فرمود: نه او مجوسی نبود، بلکه از روی تقیّه اظهار شرک می­کرد، وی در باطن مؤمن و یکتاپرست بود.([20])
پیامبر به تمام یارانش علاقه داشت، ولی نظرش نسبت به بعضی به گونه­ای خاص بود، آنچنان که فرمود: إنّ الله عزّوجلّ أمرنی بحب اربعة، فقلنا: یا رسول­الله9 مَن هم؟ سمهم لنا، فقال: علیٌّ منهم و سلمان و ابوذر و المقداد و أمرنی بحبّهم، و أخبرنی أنّه بحبّهم؛ خداوند مرا فرمان ﴿دستور﴾ داده تا چهار نفر را دوست بدارم، پرسیدیم آنان کیانند؟ ﴿آنان کیستند؟﴾ پیامبر9 فرمود: علی و سلمان و ابوذر و مقداد.([21])
ب. بهشتی بودن سلمان؛ جابر از رسول خدا9 نقل می­کند که فرمود: إنّ الجنّة لاشوقٌ إلی سلمان مِنْ سلمان إلی الجنّة، و أنّ الجنّة لاعشق لسلمان من سلمان إلی الجنة؛ همانا اشتیاق بهشت به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است، و بهشت به دیدار سلمان، عاشق­تر از دیدار سلمان به بهشت است.([22])
ج. زهد سلمان؛ یکی از ویژگی­های خاص سلمان زهد و پارسایی او است. او در این زمینه مقدم بر اهل زمان و مثال زدنی بود. هرگاه می­خواستند تقوای کسی را توصیف کنند درباره­ی او سلمان عصر به کار می­بردند، چرا که وی از عالی­ترین درجات ایمان برخوردار بود. امام صادق7 نیز فرمود:
ایمان را ده درجه است، مقداد در درجه­ی هشتم و ابوذر در نهمین درجه و سلمان به درجه­ی دهم ایمان رسیده است.([23])
گزارش­های تاریخی نیز زهد سلمان را به تصویر کشیده است:
سعدبن ابی وقاص هنگام بیماری سلمان از او عیادت کرد و در این حال او را گریان دید. پرسید با این که پیامبر9 از تو راضی بود و در کنار حوض بر او وارد می­شوی، سبب گریه­ی تو چیست؟ سلمان گفت:
از ترس مرگ یا علاقه­ی به دنیا نمی­گریم، بلکه از آن جهت که پیامبر9 از ما پیمان گرفت تا استفاده ما از دنیا بیش از توشه­ی مسافر نباشد، و حال آن که اطراف من اشیا زیادی از مال دنیا جمع شده است. سعد وقتی نگاه کرد بیش از یک کاسه، آفتابه و تشت چیز دیگری ندید.([24])
در زمان خلافت عمر، حکم فرمانداری مدائن به سلمان داده شد،([25]) او در حالی که سوار الاغی بود وارد مدائن شد. مردم که مدت­ها منتظر ورود حاکم و فرماندار جدید بودند، به استقبالش رفتند، ولی وضع ساده­ی سلمان باعث شد که متوجه نشوند او همان فرماندار است. به همین علت از او پرسیدند: از فرماندار چه خبر دارد؟ سلمان گفت: من فرماندارم.
زمانی که سلمان حاکم مدائن بود، حصیر بافی می­کرد و از دسترنج خویش زندگی را می­گذراند و از حقوق خود صدقه می­داد. به او گفتند: چرا این کار را می­کنی؟ گفت: دوست دارم از عمل خود نان بخورم.([26])
بیشتر خانه­های مدائن هنگام طغیان رودخانه­ی دجله ویران شد. همین که آب نزدیک محل حکمرانی سلمان رسید؛ دوات، عصا و زیرانداز خود را که پوست گوسفند بود؛ برداشت و بالای بلندی مجاور رفت و گفت: نَجَی المُخففّون.([27])
سلمان با این عمل خود علاوه بر رهایی از خطر مرگ، درس ساده­زیستی و سبک بالی داد.
د. عبادت سلمان؛ رسول خدا9 به یاران خود فرمود: ایّکم یصوم الدّهر؟ کدام یک از شما تمام روزها را روزه می­گیرد؟
سلمان عرض کرد: من همه­ی روزها را روزه هستم. پیامبر9 فرمود: چه کسی از شما همه­ی شب را به عبادت سپری می­کند؟ بار دیگر سلمان عرض کرد: من یا رسول­الله9. پیامبر9 سؤال فرمود: آیا هیچ یک از شما در روز یک قرآن ختم می­کند؟ سلمان عرض کرد: بله من. در این هنگام فردی برخاست و گفت: سلمان عجمی می­خواهد به ما فخر فروشی کند وگرنه او کجا و این عبادات کجا؟ من دیده­ام که او بیشتر روزها روزه نیست و بیشتر شب را می­خوابد و بیشتر روز را ساکت است.
پیامبر9 فرمود: ای مرد ساکت باش، تو با مثل لقمان حکیم چه کار داری؟ او چون لقمان حکیم است.([28]) و تو سلمان را نشناخته­ای که به او اعتراض می­کنی، از او بپرس تا به تو جواب دهد.
آن مرد خطاب به سلمان گفت: ای ابوعبدالله آیا همیشه روزه هستی؟ سلمان گفت: بله همین طور است.
مرد گفت: ولی من بیشتر روزها تو را در حال غذا خوردن دیده­ام. سلمان گفت: من سه روز از هر ماه را روزه می­گیرم و ماه شعبان را به ماه رمضان وصل می­کنم با این عمل گویا همه­ی سال را روزه بوده­ام، مگر نه این که خداوند متعال فرموده است: ﴿من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها…﴾([29]) مرد گفت: با آن­که بیشتر شب را می­خوابی پس چرا می­گویی که شب­زنده­داری؟ سلمان گفت: این گونه که تو فکر می­کنی نیست، پیامبر فرمود: من بات علی طهر فکأنّما احیی اللّیل کلّه هر کس با طهارت بخوابد، مثل آن است که تمام شب را به عبادت گذرانده است. و من هرگز بی طهارت نخوابیده­ام. مرد گفت: چرا گفتی که هر روز یک قرآن ختم می­کنی؟ و حال آن­که خیلی از اوقات ساکت هستی. سلمان گفت: اشتباه کردی، از پیامبر9 شنیدم که به علی7 فرمود: ای علی تو در میان امت من مثل سوره­ی قل هو الله احد هستی،([30]) یعنی مثل و نمونه­ی تو مانند سوره­ی قل هو الله احد است. هر که یک بار آن را بخواند مثل آن است که یک ثلث قرآن را خوانده است، و هر که دو بار بخواند مثل آن است که دو ثلث قرآن را خوانده و هر که سه بار آن را بخواند، یک ختم قرآن کرده است، همچنین هر که تو را تنها با زبان دوست بدارد، یک ثلث ایمانش کامل شده و هر که با دل و زبانش دوست بدارد، دو ثلث ایمانش تکمیل شده و هر که با دل و زبان دوست بدارد و با دست هم یاریت کند تمام ایمان را به دست آورده است. یا علی! اگر اهل زمین همانند اهل آسمان تو را دوست داشتند، یک نفر عذاب نمی­دید.
ای مرد من “قل هوالله احد” را روزی سه بار قرائت می­کنم و طبق این دلایل آنچه گفتم درست است و هیچ گونه لغزشی نداشته­ام. آن مرد خجل شد و دیگر چیزی نگفت.([31])
ﻫ . علم و دانش سلمان؛ یکی دیگر از فضایل سلمان مقام علمی او است، همچنان که در روایات به او لقمان حکیم گفته شده است.
حضرت علی7 می­فرماید: بخّ بخٍّ سلمان منّا أهل البیت و من لکم بمثل لقمان الحکیم عَلم عِلم الاوّل والإخر وهو بحر لا ینزف؛ سلمان از ما اهل بیت است و کسی است که برای شما مانند لقمان حکیم است. او علم اول و آخر را می­داند و چون دریایی است که پایان ندارد.([32])
رسول خدا9 نیز در وصف سلمان می­فرماید: سلمان سلسل یمنح الحکمة؛ سلمان آب گوارا و خنکی است که حکمت پیوسته از او تراوش می­کند.([33])
یک روز که پیامبر اکرم9 در جمع یاران مشغول صحبت بود، سلمان وارد شد. حضرت او را نزد خود نشاند و فرمود: سلمان! تو شب را صبح کردی در حالی که علوم و اسرار ما را در صندوقچه­ی سینه­ی خود محفوظ داشتی، و به آنچه امروز از آن نهی کردیم دانایی. تو معلم مسلمانان هستی. مردم باید آداب و دستورات دین را از تو بیاموزند. سلمان! به خدا سوگند تو گذرگاه دانش اهل بیت من هستی هر که علم تأویل و تنزیل و رموز و اسرار را بخواهد؛ باید به تو مراجعه کند و از تو پیروی نماید. آن­گاه فرمود: سلمان مخصوص بالعلم الاول والاخر.([34])
در محضر امام زین­العابدین7 از تقیّه صحبت به میان آمد، حضرت فرمود: والله لو علم ابوذّر ما فی قلب سلمان تقتله و لقد آخی رسول الله9 بینهما فما ضنّکم بسایر الخلق انّ علم العلماء صعب مستصعب لایحتمله الاّ نبی مرسل او ملک مقرّب أو عبد إمتحن الله قلبه للایمان فقال و انّما صار سلمان من العلماء لانّه إمرء منّا أهل البیت؛([35]) به خدا سوگند اگر ابوذر بداند در دل سلمان چیست او را خواهد کشت.([36]) و پیامبر9 میان آن دو برادری قرار داد. درباره­ی سایر مردم چگونه فکر می­کنید؟! همانا تحمل علم سخت و دشوار است که جز پیامبر مرسل و فرشته­ی مقرب و بنده­ای که خدا قلب او را با ایمان آزمایش کرده است تاب تحمل آن را ندارد، این­که سلمان جزء علما شد به جهت آن است که فردی از خاندان ماست.
روشن است که درجه­ی معرفت سلمان و ابوذر با یکدیگر فرق دارد و آنچه موجب این تفاوت شده و سلمان را در درجه­ی بالاتری قرار داده است، از اهل­بیت: بودن سلمان است.
اصبغ­بن نباته می­گوید: از امیر مؤمنان7 درباره­ی شخصیت سلمان پرسیدم، حضرت فرمود: چه بگویم درباره­ی کسی که از گِل ما آفریده شده و روحش با روح ما نزدیک است؛ خدای متعال او را به اول و آخر و ظاهر و باطن آگاه گردانیده است. آیا می­خواهی که در این­باره ماجرایی را برایت بگویم؟ گفتم: بله. فرمود: من و سلمان خدمت رسول­الله9 بودیم، عربی وارد شد و سلمان را کنار زد و در جای او نشست. حضرت رسول9 ناراحت شد و چهره­اش متغیر و برافروخته گردید، سپس رو به عرب کرد و فرمود: “ای اعرابی آیا کسی را که خدا در آسمان و پیامبرش در زمین دوست دارند دور می­سازی؟ مردی را کنار زدی که هرگاه جبرئیل بر من وارد می­شود به من امر می­کند که از طرف پروردگار او را سلام کنم، سلمان از من است، هرکه بر او ستم کند بر من ستم کرده، هرکه او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده هر که او را بیازارد مرا آزرده است، هرکه او را از خود براند مرا رانده است، … ای اعرابی درباره­ی سلمان اشتباه نکن که خدا مرا فرمان داده تا او را به علم تعبیر خواب و حوادث آگاه سازم و علم قضاوت و انساب را به او بیاموزم” اعرابی گفت: یا رسول­الله فکر نمی­کردم سلمان چنین مقامی را دارا باشد جز آن که یک نفر مجوسی است که ایمان آورده است. رسول خدا9 فرمود: “من از طرف خدا و با گفته­ی او با تو سخن می­گویم و تو او را مجوس([37]) می­خوانی؟ خیر سلمان مجوس نبود، بلکه مؤمنی بود که ایمان خود را پنهان می­داشت.” آن­گاه حضرت فرمود: “آنچه به شما دستور می­دهم انجام دهید و از آن­چه نهی می­کنم خودداری کنید. آنچه گفتم بپذیرید و شکرگذار باشید”.([38])
و. تواضع سلمان؛ سلمان به همراه عده­ای در مسجد مدینه نشسته بود. افراد به حسب و نسب خود افتخار و مباهات می­کردند. از سلمان نیز درخواست شد تا اصل و نسب خود را بیان کند. از او پرسیدند: پدرانت چه کسانی بوده­اند؟ سلمان پاسخ داد: من فرزند بنده­ای از بندگان خدا هستم که گمراه بودم و خدا به وسیله­ی پیغمبرش مرا هدایت کرد، برده­ای بودم که به وسیله­ی رسولش آزادم ساخت. آنان از جواب سلمان خوششان نیامد. در همین هنگام پیامبر از آن­جا عبور می­کرد، سلمان گفتگویش را خدمت پیامبر9 عرض کرد، حضرت فرمود: یا معشر قریش إنّ حسب الرّجل دینه و مروّته خلقه و اصله عقله([39]) قال الله تعالی عزّوجلّ ﴿… إنّا خلقناکم مّن ذکر و أنثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم…﴾([40])؛ ای گروه قریش شرافت و بزرگی شخص به دین اوست. شخصیتش اخلاق اوست، ریشه­اش خرد اوست. خداوند متعال فرمود: همه­ی شما را از نر و ماده آفریدیم و شما را دسته و قبیله قرار دادیم تا شناخته شوید. همانا گرامی­ترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شماست.
3. سلمان و تبلیغ دین
سلمان اسلام را خوب درک کرده بود و مبلغی توانا برای دین بود. وقتی که شنید زیدبن صوحان شب­ها را به عبادت و روزها را به روزه می­گذراند و تمام شب را ـ هرچند به کسالت منجر شود ـ احیا می­دارد، به خانه­ی زید آمد و از همسر زید احوال شوهرش را پرسید. زن گفت: در خانه نیست. سلمان به همسر زید سفارش کرد که غذا آماده کند و بهترین لباس خود را بپوشد و برای شوهرش پیغام بفرستد که به خانه آید. هنگامی که زید به خانه آمد، سلمان به او گفت: غذا بخور. زید پاسخ داد: روزه­ هستم، سلمان گفت: غذا بخور که این غذا نقصی به دین تو وارد نمی­کند، بلکه بدترین روش­ها تندروی در دین است. چشمان تو حق دارند که استراحت کنند، بدنت بر تو حقی دارد، همسرت بر تو حق دارد. زید نصیحت سلمان را پذیرفت و از کارش دست کشید.([41])
4. سلمان در محضر حضرت زهرا3
عبدالله­بن سلمان نقل می­کند، پدرم گفت: من تا ده روز پس از وفات پیامبر9 از خانه بیرون نیامدم. پس از آن علی­بن ابی­طالب7 را در کوچه دیدم. علی7 فرمود: سلمان تو هم بعد از رسول خدا به ما جفا کردی؟ گفتم: ای ابوالحسن، ای حبیب من، به خدا پناه می­برم از جفای به شما، ناراحتی و غم رحلت پیامبر9 باعث شد که نتوانم از خانه بیرون بیایم و از زیارت شما بی نصیب شوم. علی7 فرمود: سلمان هرچه زودتر به سوی خانه­ی فاطمه3 حرکت کن تا از ارمغان­های بهشتی به تو نیز عطا کند.
عرض کردم: مگر هنوز هم ـ پس از رسول خدا9 ـ تحفه­ی بهشتی برای زهرا3 می­آید؟ حضرت علی7 فرمود: آری، و هم اکنون ارمغان بهشتی رسیده، عجله کن. سلمان می­گوید: با سرعت زیاد به خانه­ی فاطمه3 رفتم. فاطمه3 فرمود: سلمان بعد از پدرم به من جفا کردی ﴿چرا به احوالپرسی ما نمی­آیی؟﴾ گفتم: ای حبیبه­ی من، من به شما جفا می­کنم؟ فرمود: بنشین و به آنچه برایت می­گویم درست فکر کن. دیروز در حالی که در خانه به رویم بسته بود، در همین مکان نشسته بودم و درباره­ی قطع وحی و اینکه چرا دیگر پس از پدرم فرشتگان نازل نمی­شوند، فکر می­کردم. در همین حال در منزل باز شد و سه فرشته که تاکنون در زیبایی و ابهت مانند آن­ها را ندیده بودم وارد شدند. دخترانی در نهایت خوشرویی که بوی خوش عطر آنان شادی می­آفرید. من در برابر آن­ها متحیر ایستادم و پرسیدم: شما اهل مکه­ یا مدینه هستید؟ پاسخ دادند: ای دختر محمد9 ما نه اهل مکه­ایم و نه اهل مدینه، بلکه فرشتگانی از دارالسلام بهشت هستیم و خدای متعال ما را به این جا فرستاده است. ما همه مشتاق تو هستیم.
پرسیدم: اسم شما چیست؟ یکی از آن­ها گفت: اسم من حقدوده است، گفتم: چرا چنین نامی داری؟ گفت: برای اینکه من برای مقداد­بن اسود خلق شده­ام.
دومی گفت: اسم من سلمی است. گفتم: چرا چنین نامی داری؟ گفت: من برای سلمان فارسی آفریده شده­ام. نام سومی را پرسیدم. گفت: نام من ذرّه است. علت این نامگذاری را سؤال کردم، گفت: من برای ابوذر غفاری خلق شده­ام. سپس خرماهای قرمزی را به من دادند که از مشک خوشبوتر است. ای سلمان، روزه­ی خود را با این خرماها افطار کن و هسته­ی آن­ها را برایم بیاور.
سلمان می­گوید: خرما را گرفتم و به راه افتادم. در مسیر به هرکدام از اصحاب پیامبر9 که برخورد می­کردم، به من می­گفتند: مگر مشک همراه داری؟ و من پاسخ می­دادم: نه. وقتی شب فرا رسید، با همان خرما افطار کردم، ولی هسته­ای در آن­ها­ نیافتم. روز بعد خدمت فاطمه3 رسیدم و عرض کردم: رطب­ها هسته نداشت، فرمود: سلمان این خرماها هسته ندارند. درخت آن­ها را خداوند در دارالسلام بهشت کاشته است. این موهبت الهی از برکت کلامی است که پدرم به من آموخته است.
سلمان می­گوید: حضرت فاطمه3 کلامی را که از رسول­الله9 آموخته بود و در هر صبح و شام آن را می­خواند، به من نیز آموخت و فرمود: “اگر می­خواهی در دنیا به بیماری تب مبتلا نگردی این ذکر را بخوان و بر آن مداومت و مراقبت کن.” سلمان می­گوید: آن ذکر را آموختم و همیشه می­خواندم. قسم به خدا آن دعا را به بیش از هزار نفر از مردم مکه و مدینه آموختم و همگی به اذن خدا شفا یافتند.([42]) و این همان دعای معروف نور است.([43])
پی­‌نوشت:
[1]. چگونگی آزادی سلمان در صفحات بعد آمده است.
[2]. اکمال الدین و اتمام النعمة، ص 165 ، به نقل از محمدی اشتهاردی، زندگی پر افتخار سلمان فارسی، ص 37.
[3]. محمدی اشتهاردی، زندگی پر افتخار سلمان فارسی، ص 38، با تصرف.
[4]. ابن اثیر، اسدالغابه، ج 2، ص 265.
[5] . سلمان: من فرزند یکی از رجال برجسته­ی فارس بودم. ابن اثیر، اسدالغابه، ج 2، ص 328، سیره ابن هشام، ج 1، ص 228.
[6] . آیةالله عالمی، یاران پیامبر9، ج 3، 192.
[7]. ابن اثیر در جلد دوم اسدالغابه، ص 328 می­گوید: اسم سلمان قبل از اسلام مابه­بن بوذخشان­بن مورسلان­بن بهبوذان­بن فیروزبن سهرک می­باشد.
[8] . یعنی برای تفحص و جستجو درباره­ی این دنیا باید به کجا رفت.
[9]. پیامبر9 سندی را تنظیم کرد و علی7 آن سند را نوشت و عده­ای از اصحاب آن­را امضا کردند. در آن سند آمده است که رسول­الله سلمان را به 40 نهال خرما و 40 اوقیه خرید. ر.ک، زندگی پرافتخار سلمان فارسی، ص 37.
[10]. ابن اثیر، اسدالغابه، ج 2، ص 265.
[11]. الأنفال ﴿8﴾ : 2.
[12]. تفسیر علی­بن ابراهیم قمی، ص 136.
[13]. جمعه ﴿62﴾ : 3.
[14]. احمد صادقی اردستانی، سلمان فارسی، ص 181.
[15]. آل عمران ﴿3﴾ : 195.
[16] . سلمان فارسی، ص 181.
[17]. طبرسی، احتجاج، ص 110 و ابن اثیر، اسدالغابه، ج 2، ص 269 و واقدی، مغازی، ج 1، ص 446 و 447.
[18]. بحارالانوار، ج 22، ص 348.
[19] . همان.
[20]. شیخ مفید، الإختصاص، ص 11.
[21]. شیخ صدوق، الخصال، ج 1، ص 253.
[22]. زندگی پر افتخار سلمان فارسی، ص 49.
[23]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 306.
[24]. زندگی پر افتخار سلمان فارسی، ص 126.
[25]. در اواخر دولت ساسانی مدائن مشتمل بر 7 شهر بود که تیسفون مهم­ترین و بزرگ­ترین شهرهای مدائن بود. دکتر محمد معین، فرهنگ فارسی، ج 6 ، ص 1936 و یاقوت حموی، معجم البلدان، ج 5، ص 74.
[26]. طبرسی، الإحتجاج، ص 110.
[27]. سلمان فارسی، ص 166.
[28]. سلمان فارسی، ﴿36 ﻫ . ق﴾ از اصحاب خاص پیامبر اکرم9 که قبل از اسلام آوردن با ادیان الهی و مکاتب بشری آشنا شده بود و به همین سبب اطلاعات علمی بالایی داشت و او را لقمان ثانی می­نامیدند.
[29]. الأنعام ﴿6﴾ : 160.
[30]. یا علی مثلک مثل قل هو الله أحد.
[31]. بحارالانوار، ج 22، ص 317.
[32]. همان، ص 330.
[33]. بهجة الآمال، ج 4، ص 410.
[34]. بحارالانوار، ج 22، ص 347.
[35]. اصول کافی، چهارجلدی، ج 2، ص 333 و بحارالانوار، ج 22، ص 343.
[36]. نظر سید مرتضی1 در باره­ی “قتله” این است که ضمیر به ابوذر بر می­گردد، یعنی ابوذر خود را می­کشد و نه سلمان را… .
[37]. پیرو آیین زرتشت؛ ر.ک؛ محمد معین، فرهنگ معین، ج 3، ص 3884.
[38]. بحارالانوار، ج 22، ص 346.
[39]. همان، ص 381.
[40]. الحجرات ﴿49﴾ : 13.
[41]. یاران پیغمبر، ج 3، ص 222 و زندگی پر افتخار سلمان، ص 160.
[42]. احمد صادقی اردستانی، سلمان فارسی، ص 189.
[43]. ر.ک؛ شیخ عباس قمی1، مفاتیح الجنان، ص 210.
ج به نقل از پایگاه اسلام کوئست نت) سلمان شخصی ایرانی و فارسی بوده است که حسّ حق طلبی، او را به دنبال یافتن حقیقت کشانده و دین هایی را آزمایش نمود تا بالاخره با دیدن دین اسلام آن را پذیرفت و به آن ایمان آورد، ولی در کتب علوم قرآنی هیچ نامی از او به عنوان کاتب وحی نیامده است.
امّا در رابطه با نسبت دادن قرآن به او ؛ نیز باید گفت: کسی ادعا نکرده است که قرآن را سلمان آورده است نه پیامبر !! بلکه ادعا این بوده است که پیامبر آیات قرآن را از سلمان یاد می گرفته و بعد به عنوان وحی برای مردم تعریف می نموده است که آیه 103 از سوره نحل در همین رابطه و برای ابطال آن نازل گشته است.
پاسخ تفصیلی
سلمان کیست؟
کنیه او ابو عبد الله است و در مداین به روزگار خلافت عثمان، مرد در حالی که والى آنجا بود. روایت کرده اند که سلمان گفت: من دهقان زاده اى ( پدرش دهخدا بوده است ) بودم از دهکده «جى» اصفهان و پدرم چندان مرا دوست مى داشت که هم چون دوشیزگان در خانه حبس مى کرد و من در آیین مجوس کوشش بسیار کردم تا به خادمى آتشکده رسیدم. پس پدرم، در آن هنگام مرا به پاره اى زمین که داشت فرستاد و در آنجا از کنیسه نصارى گذشتم و به نزد ایشان درآمدم و نماز ایشان مرا خوش آمد و با خود گفتم: آیین ایشان از آیین من بهتر است. از ایشان جویا شدم که اصل این آیین در کجاست؟ گفتند: در شام است. پس از پدرم گریختم و به شام رفتم و نزد اسقف شدم و به خدمتگذارى او پرداختم و چیزها از او مى آموختم تا آنگاه که روز مرگش فرا رسید. بدو گفتم: مرا به چه کسى وصیت مى کنى؟
گفت: مردم همه هلاک شده اند، و دین خویش را رها کرده اند، تو را به مردى در موصل وصیت مى کنم، نزد او رو. چون او درگذشت نزد آن مردى رفتم که مرا به او وصیت کرده بود. چندى نگذشت که آن مرد نیز مرد و قبل از مردنش بدو گفتم مرا به چه کسى وصیت مى کنى؟گفت: کسى را نمى شناسم که بر راه راست مانده باشد مگر یک تن که در نصیبین است.
پس به نصیبین نزد آن مرد رفتم پس آن مرد نصیبین را نیز مرگ فرا رسید و مرا نزد مردى، در عمّوریه، از سرزمین روم، فرستاد. پس نزد آن مرد شدم و نزد او اقامت گزیدم و گاو و گوسفندانى چند به دست آوردم و چون مرگ او رسید، از او پرسیدم که مرا به چه کسى وصیت مى کنى؟ گفت: مردم همه دین خویش را رها کرده اند و هیچ کس از ایشان بر حق نمانده و روزگار پیامبرى- که به دین ابراهیم مبعوث مى شود و از سرزمین عرب ظهور مى کند و به سرزمینى میان دو حرّه که در آنجا نخل ها است مهاجرت مى کند- نزدیک شده است. من از او پرسیدم که نشان این پیامبر چیست؟ گفت: هدیه اگر بدهندش مى خورد اما صدقه نمى خورد، میان دو کتف او مهر پیامبرى است.
پس سوارانى از بنى کلب بر من گذشتند و من با ایشان بیرون آمدم و چون به «وادى القرى» رسیدند بر من ستم کردند و مرا به مردى یهودى فروختند و من در کشتزار و نخلستان او، برایش کار مى کردم. یک بار که نزد او بودم ناگهان پسر عمویش نزد او آمد و مرا از وى خریدارى کرد و به مدینه برد. به خدا سوگند که چون آنجا را دیدم شناختم. و خداوند محمد را در مکه مبعوث گردانید و من چیزى از او نشنیده بودم. یک بار که بر سر خرما بُنى بودم، پسر عموى سرور من آمد. و گفت: «خدا این قبیله بنى قیله را بکشد که در قُبا بر گرد مردى جمع شده اند که مى گوید من پیامبرم.» پس مرا لرزه و سرما فرا گرفت و از خرما بن فرود آمدم و به جستجو و پرسش از هر سوى پرداختم.
سرور من هیچ سخنى با من نگفت و گفت: به کار خویشتن بپرداز و چیزى را که سودى براى تو ندارد رها کن. چون شب فرا رسید اندکى خرما که داشتم برداشتم و نزد پیامبر رفتم. گفتم شنیده ام که تو مردى شایسته اى و دارای یاران غریب و نیازمند و فقیری و این چیزى است که براى صدقه نزد من بود و من شما را سزاوارتر از دیگران بدان یافتم. پس پیامبر گفت: «بخورید.» و خود از خوردن سر باز زد. من با خود گفتم: اینک این یکى از نشانه ها و بازگشتم. چون فردا شد بازمانده خرماها را برداشتم و نزد او رفتم و گفتم: من دیدم که تو صدقه نمى خورى، این هدیه اى است از سوى من. پس حضرت فرمود: «بخورید.» و خود نیز با ایشان خورد. روزى بنزد آن حضرت که در قبرستان بقیع بتشییع جنازه یکى از اصحاب خود رفته بود آمدم، من دو جامه خشن زمخت بر تن داشتم و آن حضرت در میان اصحاب نشسته بود، پس من پیش رفته سلام کردم و به پشت سرش پیچیدم تا شاید مهر نبوت را در میان دو شانه آن حضرت ببینم، رسول خدا (ص) که متوجه رفتار من شده بود مقصود مرا دانست، و رداى خویش را پس زد و چشم من به مهر نبوت افتاد.
من خود را بر روى شانه هاى حضرت انداخته آنرا مى بوسیدم و اشک می ریختم رسول خدا (ص) بمن فرمود: بازگرد، من پیش روى او آمده در برابرش نشستم و سرگذشت خویش را تا به آخر براى او شرح دادم، رسول خدا بشگفت فرو رفت و از این که اصحابش این جریان را مى شنیدند خوشحال گشت. پس دانستم که این همان پیامبر است. پس به دست و پاى او افتادم و مى بوسیدم و گریه مى کردم. سپس به من فرمود: «اى سلمان خود را از صاحب خویش باز خر.» و من خود را از صاحب خویش باز خریدم که در برابر، سیصد ساقه نخل را براى او در زمین بکارم تا بگیرد و چهل اوقیه[1] طلا نیز بدو بدهم. پس پیامبر مسلمانان را فرمود: برادرتان را یارى کنید. و ایشان در کار نخل ها مرا یارى کردند تا این که سیصد خرما بُن کوچک براى من حاصل آمد. پس پیامبر مرا گفت: اى سلمان برو و براى این خرما بنان کوچک محل کاشتن حفر کن و مرا آگاهى ده و چنین کردم و به او خبر دادم. پس حضرت به دست خویش آنها را در آنجاها به زمین کرد و به خدا که تمام آنها گرفت و حتى یکى از آنها نیز خشک نگردید و از یکى از غزوه ها مالى براى پیامبر آورده بودند، به من بخشید و گفت: حق آزاد بودن خویش را بپرداز و من پرداختم و آزاد شدم. و به علت گرفتارى و بردگیى که داشتم جنگ بدر و جنگ احد را نرسیدم و در خندق شرکت کردم. بعضى عقیده دارند که سلمان دویست و اند سال زندگى کرد .[2] سلمان و کتابت وحی
در کتب علوم قرآنی و … اسمی از سلمان فارسی به عنوان کاتبی از کاتبان وحی برده نشده است .
سلمان و آوردن قرآن
یکی از شبهاتی که عرب زمان پیامبر می کرده است این بود که محمّد ( ص ) قرآن را از طرف خدا نیاورده است بلکه آن را از شخص دیگری ( بلعام رومی و یا سلمان فارسی ) یاد می گیرد. در همین رابطه و برای باطل کردن این سخن و شبهه، آیه 103 سوره نحل نازل گشت که ذیلا به بررسی آن می پردازیم .
خدا می فرماید: « و البته مى دانیم که آنها مى گویند: جز این نیست که این (قرآن) را بشرى (برخى از علمای یهود و نصارى و فارسیان) به او (محمد) (ص) مى آموزد ، (لکن چنین نیست) زبان کسى که به انحراف به او نسبت مى دهند غیر عربى است و این (قرآن) به زبان عربى روشن است! [3]»[4] شأن نزول
در شان نزول این آیه از ابن عباس نقل شده است که : قریش مى گفتند: بلعام- که آهنگرى رومى و مسیحى در مکه بود- او را تعلیم مى دهد. و از ضحاک روایت شده است که : مقصود سلمان فارسى است. قریش مى گفتند: پیامبر، داستان ها را از سلمان فرا مى گیرد.»[5] نقد قول انتساب قرآن به سلمان
1. قرآن در جواب این شبهه می فرماید : زبان کسى که مى گویند پیامبر از او چیز مى آموزد، عربى فصیح نیست. » در این جا نمى گوید: «عجمى» زیرا این کلمه منسوب است به «عجم» و عجم یعنى غیر عرب. لکن «اعجمى» منسوب است به «اعجم» و او کسى است که زبان فصیح ندارد، خواه عربى باشد، خواه عجمى. یعنى زبان کسى که گمان مى کنند که به تو قرآن مى آموزد، غیر فصیح است و به عربى سخن نمى گوید . چگونه پیامبر، قرآن را که عالیترین و شیواترین سخن است، از او مى آموزد؟! وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ: این قرآن به زبان عربى آشکار است و هیچ تردیدى در آن نیست. هر گاه عرب از آوردن مثل قرآن عاجز باشند- در حالى که قرآن به زبان آنهاست- چگونه کسى که زبان فصیح ندارد، مى تواند نظیر آن را بیاورد و به پیامبر تعلیم دهد؟![6]2. سلمان فارسى در مدینه مسلمان شد، و وقتى به زیارت آن جناب نائل گشت که بیشتر قرآن نازل شده بود . چون بیشتر قرآن در مکه نازل شد، و در این قسمت از قرآن تمامى آن معارف کلى اسلام، و داستان ها که در آیات مدنى هست، نیز وجود دارد، بلکه آن چه در آیات مکى هست، بیشتر از آن مقدارى است که در آیات مدنى وجود دارد، پس سلمان که یکى از صحابه آن جناب است، چه چیز بمعلومات او افزوده است؟.[7] 3. چنان که خودشان می گویند سلمان به تورات و انجیل آگاه بوده است ، و آن تورات و انجیل، امروز هم در دسترس مردم هست، اگر با قرآن مقایسه شود، روشن خواهد شد که تاریخ قرآن غیر تاریخ آن کتاب ها، و داستان هایش غیر آن داستان ها است، در تورات و انجیل لغزشها و خطاهایى به انبیاء نسبت داده، که فطرت هر انسان معمولى متنفر از آن است، که چنین نسبتى را حتى به یک کشیش، و حتى به یک مرد صالح متعارف بدهد، و احدى این گونه جسارتها را به یکى از عقلاى قوم خود نمی کند. »[8] نتیجه:
سلمان کاتب وحی نبوده است و در مورد آوردن قرآن نیز هیچ نسبتی به وی داده نشده است فقط می گفتند آیات قرآن وحی نیست بلکه پیامبر آنها را از سلمان گرفته است که دلائل ردّ این شبهه گذشت.
پی‌نوشت:
[1] – معادل چهل درهم بوده که هر درهمى نیم مثقال و یک پنجم مثقال است و هر ده درهم هفت مثقال است و مثقال شرعى سه چهارم مثقال صیرفى است و بنابر این هر وقیه 22 مثقال صیرفى است و چهل وقیه که در قرار داد سلمان بوده جمعا 880 مثقال طلاى صیرفى که برابر با 1100 دینار بوده است. زندگانی محمّد ص پیامبر اسلام ، ج 1 ، ص 145 .
[2] – مقدسى، مطهر بن طاهر، آفرینش و تاریخ، ترجمه محمد رضا شفیعى کدکنى، تهران، آگه، چ اول، 1374ش ، ج 2 ، ص 802 و 803 ؛رک : ابن هشام (م 218)، زندگانى محمد(ص) پیامبر اسلام، ترجمه سید هاشم رسولى، تهران، انتشارات کتابچى، چ پنجم ، 1375ش ، ج 1 ، ص 139 الی 147 .
[3] – النحل / 103 .
[4] – مشکینى، على، ترجمه قرآن(مشکینى)، الهادى – قم، چاپ دوم، 1381 ش.
[5] – مترجمان، ترجمه مجمع البیان فى تفسیر القرآن، انتشارات فراهانى – تهران، چاپ اول، 1360 ش ، ج 14 ، ص 52 .
[6] – ترجمه مجمع البیان ، همان ، ج 14 ، ص 53 .
[7] – موسوى همدانى، سید محمد باقر، ترجمه تفسیر المیزان، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسین حوزه علمیه قم – قم، چاپ پنجم، 1374 ش ، ج 1 ، ص 100 .
[8] – ترجمه تفسیر المیزان، همان ، ج 1 ، ص 101
{2} این حدیث سندیت ندارد و در جایی از منابع معتبر ما در خصوص سلمان فارسی بکار نرفته است، فراموش نکنیم که سنن ابی داود از کتب و از صحاح سته اهل سنت است که از لحاظ وضع (تألیف و ساختار) شاید برتر از «صحیح بخارى» و «صحیح مسلم» هم باشدکه مطالب فقهى آن بیشتر از آن دو مى باشد. حال وقتی در کتب احادیثی و تفسیری ماکه از زبان معصومین(ع) در خصوص سلمان فارسی مطلب بیان شده آیا کم اهمیت‌تر از سنن ابی‌داوود است که بخواهیم آن‌را بپذیریم؟ در ضمن فراموش نشود که اعراب در برخورد با غیر عرب‌ها حس ناسیونالیستی شدیدی از خود نشان می‌دادند. در همین خصوص در تاریخ داستان ازدواج سلمان را جستجو نمایید. عده‌ای چون نتوانستند عظمت سلمان در کلام پیامبر(ص) را مورد خدشه قرار دهند تلاش کرده‌اند گذشته اورا با تحریفاتی مجعول از این دست زیر سوال ببرند.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد