کرامات علامه طباطبایی

1. حوریه بهشتی
علامه طباطبایی نقل کرده اند که:
« روزی در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم، در آن بین یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد، و یک جام شراب بهشتی در دست داشت، و برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود .
همین که خواستم به او توجهی کنم، ناگهان یاد حرف استادم، مرحوم قاضی افتادم، که فرموده بود، چنانچه در بین نماز و یا قرائت قرآن و یا در حال ذکر و فکر برای شما پیش آمدی کرد، و صورت زیبایی را دیدید، توجه ننمایید و دنبال عمل خود باشید.
به همین دلیل من نیز توجهی نکردم، آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف کرد، باز من توجهی ننمودم، و روی خود را برگرداندم، آن حوریه رنجیده شد و رفت. »
2. دیدن صُوَر برزخی
علامه گاهی که مجلس را مناسب می دید و احساس می کرد حاضرین آن جلسه که معمولاً از شاگردان خواصش بودند و قدرت و توانایی درک مسائل غیبی را دارند برخی از جریانات و به اصطلاح مکاشفات خود را با عفت خاصی که از ویژگی های برجسته او بود، بازگو می کرد.
شهید مطهری هم به این واقعیت اشاره کرده و خاطر نشان ساخته که علامه طباطبایی مسائل غیبی را که مشاهده آن برای افراد عادی دشوار است می دیده اند.
علامه حسن زاده آملی در این باره می نویسد:
علامه طباطبایی در مسیر عرفان عملی دارای چشم برزخی بودند و افراد را به صورت ملکوتیشان می دیدند و برای بنده بارها پیش آمد و در محضر علامه طباطبایی شواهدی دراین باره [ چشم برزخی] دارم… بنده وقتی به خدمت آیت الله محمد تقی آملی(ره) تشرف حاصل کردم… ایشان فرمودند که ما وقتی در نجف بودیم در همان وقت، آقای طباطبایی، دارای مکاشفات عجیب و شگفتی بود.
علامه طباطبایی در زمینه مکاشفات خود حکایت می کند که:
« … من در نجف که بودم، هزینه زندگی ام از تبریز می رسید، دو سه ماه تأخیر افتاد و هر چه پس انداز داشتم خرج کردم و کارم به استیصال کشید.
روزی در منزل نشسته بودم و کتابم روی میز بود، مطالب هم خیلی باریک و حساس بود، دقیق شده بودم در درک این مطالب، ناگهان فکر رزق و روزی و مخارج زندگی افکار مرا پاره کرد و با خود گفتم تا کی می توانی بدون پول زندگی کنی؟
به محض اینکه مطلب علمی کنار رفته و این فکر [ تهیه رزق و روزی] به نظرم رسید، شنیدم که، کسی محکم در خانه را می کوبد، پاشدم رفتم، در را باز کردم و با مردی روبه رو شدم، که دارای محاسن حنایی و قد بلند و دستاری بر سر بسته بود که، نه شبیه عمامه بود و نه شبیه مولوی، دستار خاصی بود، با فرم مخصوص به محض اینکه در باز شد، ایشان به من سلام کرد و گفتم: علیکم السلام
گفت: من شاه حسین ولیّ هستم، خدای تبارک و تعالی می فرماید:
در این هجده سال (از سالی که معمم شدم و به لباس خدمتگزاری دین درآمدم) کی تو را گرسنه گذاشتم که، درس و مطالعه را رها کردی و به فکر روزی افتادی، خداحافظ شما!
در را بستم و آمدم، پشت میز مطالعه، آن وقت تازه سرم را از روی دستم برداشتم، در نتیجه سؤالی برای من پیش آمد و اینکه آیا من با پاهایم رفتم دم در و برگشتم؟!
اگر اینجور بود، پس چرا الآن سرم را از روی دستم برداشتم؟! و یا خواب بودم، ولی اطمینان داشتم که، خواب نبودم، بیدار بودم، معلوم شد که، یک « حالت کشفی » برای من رخ داده بود. »
3 . گفتگو با حضرت ادریس(ع)
علامه طباطبایی عقیده داشت که اگر انسانی به عجز خود واقف شود و از صمیم قلب هدایت خویش را خواستار گردد، بدیهی است خداوند متعال هرگز بنده ای را که جویای حق و پویای حقیقت است رها نخواهد نمود، چنانچه در قرآن آمده است:
« والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا: سوره عنکبوت آیه 69 »
سپس این داستان را نقل کردند:
« به یاد دارم هنگامی که در نجف اشرف در تحت تربیت اخلاقی و عرفانی مرحوم حاج میرزا علی قاضی(ره) بودیم، سحرگاهی بر بالای بام بر سجاده عبادت نشسته بودم.
در این موقع نعاسی ( خواب سبک) به من دست داد و مشاهده کردم دو نفر در مقابل من نشسته اند یکی از آنها حضرت ادریس( علی نبینا و آله و علیه السلام) بود و دیگری برادر عزیز و ارجمند خودم آقای حاج سید محمد حسن الهی طباطبایی که فعلاً در تبریز سکونت دارند.
حضرت ادریس علیه السلام با من به مذاکره و سخن مشغول شدند ولی طوری بود که ایشان القائ کلام می نمودند و تکلم و صحبت می کردند ولی سخنان ایشان به واسطه کلام آقای اخوی استماع می شد… و این اولین انتقالی بود که عالم طبیعت را برای من به جهان ماوراء طبیعت پیوسته و رشته ارتباط ما از اینجا شروع شد. »
4 . نماز شب
استاد علامه طباطبایی نقل کردند:
« چون به نجف اشرف برای تحصیل مشرف شدم، از نقطه نظر قرابت و خویشاوندی گاهگاهی به محضر مرحوم قاضی شرفیاب می شدم، یک روز در نجف
{ درکنار } در مدرسه ای ایستاده بودم که مرحوم آیت الله قاضی از آنجا عبور می کردند، چون به من رسیدند دست خود را به روی شانه ام گذاردند و گفتند:
« ای فرزند ، دنیا می خواهی نماز شب بخوان ، آخرت می خواهی نماز شب بخوان! »
*****
5 . خبر دادن از حقایق هستی
جناب حجة الاسلام شیخ غلامرضا علی پور حکایت کرده اند که:
مرحوم عالم ربّانی حضرت آیت الله وجدانی فخر نقل فرمودند:
در یکی از سالها بعد از ظهر عاشورا، به قبرستان نوِ قم برای قرائت فاتحه رفتم. بعد از قرائت فاتحه متوجه حضور حضرت علامه سیّد محمد حسین طباطبایی در گوشه ای از گورستان شدم. لذا حضور معظم له شرفیاب شده و عرض ادب نمودم. آن بزرگوار چند بار با سوز و گداز به من فرمودند:آقای وجدانی امروز چه روزی است؟
عرض کردم روز عاشورا می باشد.فرمودند: آیا می بینی که تمام موجودات چون آسمان و زمین و جمادات همه در حال گریستن به سید الشهدا(ع)هستند؟
من از این گفته اش تعجب نموده و مبهوت ماندم و فهمیدم که او خبر از حقایق هستی می دهد.در همین حال آن بزرگوار خم شد و سنگی را از روی زمین برداشت و آن را با دست مانند سیب از وسط شکافت و میانش را به من نشان داد.ناگهان با این چشمان خودم خون را در میان سنگ دیدم و تا ساعتی با بهت و حیرت غرق در تماشای آن بودم وقتی به خود آمدم متوجه شدم که حضرت علامه از قبرستان رفته بودند و من در تنهائی به نظاره آن سنگ خون آلود مشغولم.
6 . آقای بهشتی در حال پرواز است!
استاد علامه حسن زاده آملی می فرمایند:
مرحوم علامه طباطبایی روزی به من فرمودند:«آقا هر روز که مراقبتم قوی تر است مشاهداتم در شب زلال تر است. هر روزکه توجهم بیشتر است مکاشفاتم در شب صاف تر است.»
پس از واقعه هفتم تیر نزدیکان ایشان نمی خواستند شهادت مظلومانه آیت الله بهشتی را به علت کسالت علامه، به ایشان خبر بدهند. در همین احوال، یکی ازاطرافیان حضرت استاد به اتاقی که ایشان در آنجا بود می رود و علامه به او چنین می فرماید:«چه به من بگویید و نگویید من آقای بهشتی را می بینم که در حال صعود و پرواز است!»
7 . کمونیستی را الهی و مارکسیستی را موحّد کرد:
آیت الله جوادی آملی می فرمایند: علامه طباطبایی می فرمودند:
«سالی، تابستان را در دَرَکه اطراف تهران به سر می بردم و در آن سالها افکار کمونیستی و ماتریالیستی رایج بود.»یکی از صاحب نظران که به افکار مادی میل پدا کرده بود با ایشان به بحث آزاد نشست و حضرت علاّمه با او از صبح تا پایان روز به گفتگو و بحث پرداختند و این بحث شاید هشت ساعت طول کشید.بعدها این شخص مارکسیست در یکی از خیابانهای تهران، یکی از همفکران خود را دید. آن همفکرش از او پرسید:
تو در دیدار و مناظره با آقای طباطبایی به کجا رسیدی؟او گفت:آقای طباطبایی مرا موحّد کرد!هشت ساعت ما با هم بحث کردیم.یک کمونیست را الهی و یک مارکسیست را موحّد کرد!
8 . از همت بلند به جایی رسیده اند:
در کتاب ناگفته های عارفان به قلم حجت الاسلام نور محمدی آمده است:
در تاریخ دوشنبه۷/۷/۱۳۷۶خدمت استاد ترابی از اساتید حوزه علمیه قم رسیدیم ایشان فرمودند:بنده از شهید قدوسی داماد علاّمه طباطبایی شنیدم که علاّمه طباطبایی فرمودند:
«چون در نجف اشرف نزد استادی رسیدم تا درس فلسفه بخوانم فرمود:
شما ریاضیات خوانده اید؟گفتم:خیر. فرمود:اوّل ریاضیات بخوانید، بعد بیایید تا فلسفه بخوانیم.بنده در جستجوی استاد ریاضیات بودم تا استادی پیدا کردم که منزلش از نجف دو، سه کیلومتر فاصله داشت.از ایشان درخواست درس کردیم و فهمیدیم که ایشان فقط ساعت یک تا دو بعد از ظهر وقت دارند.با این حال روزها در حرارت زیاد نجف، ظهرها به خدمت ایشان می رسیدیم.گرمی هوا چنان بود که وقتی به کلاس درس می رسیدیم لباسم را از تنم در آورده و فشار می دادم تا عرقش بریزد، سپس به تن کرده درکلاس درس حاضر می شدم.»
9 . علامه در جوانی
حضرت آیت الله محمد تقی آملی می فرمایند:
آقای طباطبایی همان موقع هم که جوان بودند و درنجف هم دوره ای بودیم مکاشفات دقیق و ظریفی داشتند!
10 . یک مکاشفه
حضرت آیت الله فاطمی نیا نقل می کنند:
استادم علامه طباطبایی برای بنده تعریف کردند که زمانی مشکلی داشتند که حل نمی شد. یک شب در خانه نشسته بودند و سرشان بر لبه ی کُرسی بود.ناگهان در می زنند و ایشان در را باز می کنند و شخصی راه حل مشکل را به ایشان می گوید و می رود و وقتی ایشان باز می گردند می بینند که همچنان سرشان بر لب کرسی است و تمام این اتفاقات (آمدن آن شخص و گره گشایی و باز گشتشان)در عالم مکاشفه روی داده بود!
11. یافتیم!
علامه حسن زاده آملی می فرمایند:
استاد ما علامه طباطبایی فرمودند:
ما سرانجام هر چه را در خارج می جستیم در خود یافتیم!
ای آینه ی جمال شاهی که تویی وی نسخه ی نامه ی الهی که تویی
بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
12 . قدرت علمی
نقل است که برخی دانشمندان اروپایی مقیم ایران(که گویا فارسی می فهمیدند و در علوم اجتماعی و فلسفه متخصص بودند) آوازه علمی حضرت علامه را شنیده و علاقه داشتند ایشان را زیارت کنند. در قم به دنبال نشانی ایشان، به کلاس درسی وارد می شوند و می بینند که آقایی بالای مجلس است و فلسفه درس می دهد. آنها هم نشستند و گوش کردند.استاد موضوعی را مطرح کردند و با براهینی آنرا اثبات نمودند و به شاگردان فرمودند: « پذیرفتید؟» همه پاسخ دادند: بله، فرمودند:« اشتباه کردید، چون اینطور نیست!» و دوباره برهان آوردند و اثبات مسئله را رد کردند و باز فرمودند:« پذیرفتید؟» همه پاسخ دادند: بله. باز فرمودند:« اشتباه کردید …» و این موضوع را چند بار اثبات و هر اثبات را چند بار با براهین قوی رد کردند تا در نهایت پاسخ اصلی را دادند و درس به پایان رسید.آن دانشمندان پرسیدند: ایشان علامه طباطبایی بودند؟ شاگردان گفتند: خیر، ایشان تازه شاگرد فلسفه ایشان، علامه جعفری بودند!
جهت مطالعه بیشتر به کتاب : مهر تابان: یادنامه و مصاحبات تلمیذ و علامه (عالم ربانی علامه سید محمدحسین طباطبایی تبریزی)
/ نویسنده : سید محمدحسین حسینی طهرانی / ناشر : علامه طباطبایی مراجعه نمایید .

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد