تاریخ نگاران صدر اسلام

نوشتن تاریخ با آزادى کتابت در زمان حکومت امام على(علیه السلام) آغاز شد که خود مستقیماً به نوشتن فرا مى خواند و سخنانش را براى شنوندگان املا مى‌کرد و بدین ترتیب، بسیارى از سخنان وى به نگارش درآمد[1] و شاید اولین کتاب تاریخى که در این مرحله ظاهر شد، نتیجه همین فضایى بود که على(علیه السلام) ایجاد نمود، به طورى که کاتب او، عبیدالله بن ابى رافع، آغازگر این نوع تدوین تاریخى در کتاب قضایا امیرالمؤمنین و کتاب دیگرش ـ که از آن یاد خواهیم کرد ـ بود.مورخان این مرحله
1ـ عبیدالله بن ابى رافع: او کاتب امام على(علیه السلام) بود و کتابى با نام تسمیه من شهدمع امیرالمؤمنین فى الجمل و صفین و النهروان من الصحابه ـ رضى الله عنهم ـ داشت که شیخ طوسى از آن یاد کرده و اسناد خودش را به آن ذکر کرده است.[2]2ـ عروة بن زبیر بن عوام (متوفاى93 ق): او کتاب مغازى را نوشت و اولین کسى بود که در این مرحله در زمینه مغازى دست به نگارش زد و بخش اعظم روایاتش از ام المؤمنین عایشه، یعنى خاله او بود. عروه در فعالیت هاى سیاسى با برادرش عبدالله بن زبیر همکارى نداشت، بلکه از هواداران حکومت اموى بود و در روایات او تمایل به جلب رضایت آن ها وجود دارد. مثلا او درباره سخن گوى مسلمانان مهاجر به حبشه مى گوید: «او عثمان بن عفان بود»،[3] در حالى که همه اتفاق نظر دارند که وى جعفر بن ابى طالب بود. عروه دشمنى آشکارى با بنى هاشم و به خصوص على(علیه السلام) داشت که شاگردش ابن شهاب زهرى پرده از این دشمنى برداشت. معمر بن راشد مى گوید: «نزد زهرى دو روایت درباره على(علیه السلام) به روایت عروه از عایشه وجود داشت. روزى آن دو حدیث را از او پرسیدم، گفت: با آن دو نفر و احادیثشان چه کار دارى؟ خدا به آن ها داناتر است، من آن دو نفر را در حق بنى هاشم گناه کار مى دانم».[4]عروه در جنگ جمل تصمیم داشت همراه پدرش براى نبرد با على(علیه السلام)خارج شود، ولى به جهت سن کم، او را بازگرداندند، زیرا در آن زمان سیزده سال داشت.[5] توجه خاص او به عایشه، موضع گیرى سیاسى و فکرى بود که از یادش برده بود که بنى هاشم هم دایى هاى او مى باشند و مادر پدرش ـ مادر زبیر ـ صفیه، دختر عبدالمطلب و خواهر ابوطالب بوده است. عروه مطالب دیگرى نیز در تاریخ نوشت که عمده آن ها نامه هایى بود که در جواب به سؤال هاى عبدالملک بن مروان نوشته بود و بر همین اساس، هورووتیز شرق شناس آغاز تدوین تاریخ اسلامى را در زمان عبدالملک و به دست عروة بن زبیر دانسته است.
3ـ ابو فضاله عبدالله بن کعب بن مالک انصارى (متوفاى 97 ق): او کتاب کوچکى در مغازى داشته که ابن اسحاق و طبرى از او نقل کرده اند.[6]4ـ ابان بن عثمان بن عفان (متوفاى 105ق): او هفت سال، والى مدینه از جانب عبدالملک بن مروان بود و کتابى در سیره و مغازى داشت که تاریخ نویسان بعدى جز اندکى از آن نقل نکرده اند، ولى زبیر بن بکّار روایت حائز اهمیتى درباره آن نقل کرده که تصویرى مفید از این کتاب به دست مى دهد او مى گوید: «سلیمان بن عبدالملک در سال 82 ق در زمان خلافت پدرش عبدالملک به قصد حج به مکّه رفت و از ابان خواست تا سیره و مغازى پیامبر را برایش بنویسد. ابان گفت: این کتاب نزد من موجود است که آن را از روایت هاى صحیح از کسى که به او اطمینان دارم گرفته ام. سلیمان دستور داد از این کتاب ده نسخه برایش بنویسد و چون نوشت سلیمان آن را مطالعه کرد و دید که در آن ها از انصار و در بیعت عقبه اول و عقبه دوم و جنگ بدر یاد شده است. او از این امر، مبهوت شد و گفت: من براى این قوم چنین فضیلتى نمى دانستم، یا خاندان من حق آن ها را نادیده گرفته است و یا آن ها این گونه نبودند؟ ابان گفت: تقصیر و کوتاهى آنان در حق عثمان، شهید مظلوم(؟!) ما را از گفتن حق باز نمى دارد و البته آن ها همان گونه بودند که در این کتاب براى تو توصیف کرده ام. ولى سلیمان دستور داد کتاب ها را پاره کرده یا سوزاندند و وقتى این خبر براى پدرش در شام نقل شد به سلیمان گفت: چه نیازى به کتابى داشتى که در آن هیچ فضیلتى براى ما وجود ندارد و مردم شام را از امورى آگاه مى سازد که نمى خواهیم بدانند؟! سلیمان در جواب گفت: به همین جهت دستور دادم آن چه را نوشته بود پاره کنند».[7]از این روایت، چند نکته مهم به دست مى آید، از جمله:
الف ـ این کتاب شامل اخبار بسیارى از سیره و مغازى پیامبر بود، زیرا اولا: سلیمان از ابان مى خواهد که برایش سیره و مغازى بنویسد و ابان پاسخ مى دهد که این کتاب موجود است و ثانیاً: به دلیل مواضع سه گانه اى که در آن ها از انصار یاد شده است، ولى این کتاب آن گونه نبوده که دورى[8] و احمد امین[9] توصیف کرده اند و سیدعبدالعزیز سالم[10] هم از آن ها اقتباس کرده و سپس شاکر مصطفى[11] همان ها را نقل کرده و اشتباه دیگرى هم به آن ها افزوده، یعنى آن را از مصادر یعقوبى شمرده است، در حالى که ابان بن عثمان که یعقوبى از او نام برده، ابان بن عثمان احمر بجلى است;
ب ـ ابان بن عثمان نسبت به انصار، متعصب نبود که نام آن ها را از تاریخش حذف کند، چنان که دولت اموى مى خواست;
ج ـ مى توانیم از مواضع سلیمان دریابیم که در این مغازى چیزى از نقش تاریخى على(علیه السلام) و بنى هاشم وجود نداشت که تعصب او را برانگیزد، نه به این دلیل که او از نقش آن ها آگاه بود و به آن اقرار داشت، زیرا کسى که قضیه بیعت عقبه و حضور انصار در جنگ بدر را نداند قطعاً از بخش عمده اى از سیره بى اطلاع است، بلکه به این دلیل که کتاب از بیان نقش تاریخى بنى هاشم خالى بود;
د ـ این روایت، ما را نسبت به حساسیت تأثیر دولت اموى بر فرهنگ اسلامى آگاه مى سازد، به طورى که مردى چون خلیفة بن خیاط را که در مجالس پدرش و در حضور اخباریان، محدثان و فقیهان حاضر مى شد، از ذکر مطالبى درباره انصار باز داشته است.
5 ـ عاصم بن عمرو بن قتاده انصارى (متوفاى 120ق): او از تابعین بود و از پدرش و نیز از جابر بن عبدالله، انس، على بن حسین و محمد بن حنفیه روایت مى کرد، و ابن اسحاق روایات بسیارى از او گرفته بود. عمر بن عبدالعزیز به او فرمان داد که در مسجد اموى در شهر دمشق براى مردم از مغازى پیامبر و مناقب اصحاب بگوید. ابو زرعه، نسایى و ابن حبّان او را توثیق کرده اند.[12] از آن جایى که او از انصار بود سهم انصار را در تاریخ اسلام از یاد نبرد و در نقل سیره على(علیه السلام) نیز کوتاهى نکرد. و این از مزیت هاى مغازى او بود که آن را نسبت به نمونه هاى قبلى اش برترى مى داد.[13]6ـ شرحبیل بن سعد (متوفاى 123ق): بخش عمده مغازى او ضبط نام اصحابى بود که در غزوه هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) شرکت کرده بودند. ابن حبان و ابن خزیمه روایاتش را در مسندهایشان نقل کرده اند، امّا دیگران او را متهم نموده اند که کسانى را از پیشگامان در اسلام دانسته که هیچ سابقه اى در اسلام نداشته، لذا مغازى او را بى اعتبار دانسته اند.
7ـ ابن شهاب زهرى (متوفاى 124ق): او کتاب مغازى اى داشت که قسمت هاى بسیارى از آن در کتاب المصنف عبدالرزاق صنعانى حفظ شده است. وى مغازى خودش را به دستور والى مکه، خالد بن عبدالله قسرى نوشته بود و خالد قسرى از او خواسته بود تا مغازى را برایش بنویسد. زهرى مى گوید: به او گفتم: در این کار مطالبى از سیره على بن ابى طالب به ذهنم مى رسد آیا آن ها را هم ذکر کنم؟ او گفت: هرگز، مگر این که او را در قعر دوزخ نشان دهى. و زهرى مغازى خود را نوشت بدون این که هرگز نامى از على(علیه السلام) در آن بیاورد. او رئیس پلیس بنى امیه و همواره در کنار عبدالملک بن مروان و فرزندانش، هشام، سلیمان و یزید بود، و یزید بن عبدالملک او را به کار قضاوت گمارد.
اینان مهم ترین کسانى بودند که در نگارش تاریخ و در این مرحله، شرکت داشتند; مرحله اى که ویژگى اساسى اش تدوین تاریخ اسلام غالباً با نام مغازى و به روش روایت و اسناد بود، به گونه اى که نویسنده جزئیات غزوات را به طور کامل بیان نمى کرد و همه رویدادها را فرانمى گرفت، بلکه فقط روایت یا روایات پراکنده اى از غزوات را هر یک از که کتاب به آن ها پرداخته بود، نقل مى کرد. و در واقع این کتاب ها مجموعه اى از اخبار مستند و جداجدا و ناپیوسته غزوات بود و طبیعى است چنین مجموعه اى تصویرى کامل و منظم از موضوعش را ارائه نمى دهد.

مرحله دیگر: پیدایش کتاب هاى تکامل یافته تر
در این مرحله، کتاب هاى تاریخىِ تکامل یافته ترى پدید آمد که در آن ها اخبار تاریخى، تسلسل و نظم زمانى یافته بود و تصویر کامل ترى از دوران تاریخى مورد نظر ارائه مى داد. در این دوره، کتاب هاى تاریخى متنوعى تدوین شد که مراحل تاریخى مختلفى از سیره پیامبر اکرم و دوران خلفا و روزگار امویان را در برمى گرفت. این مرحله، مرحله تکامل عظیمى در شیوه ها و مواد تدوین تاریخ به شمار مى رود و مشهورترین تاریخ نگاران آن به قرار زیرند:
1ـ محمدبن اسحاق (متوفاى 151ق): او مشهورترین نویسنده سیره نبوى و کتاب او مهم ترین کتاب شناخته شده در بین کتاب هاى قدیمى سیره مى باشد. کتاب بزرگ او را ابن هشام خلاصه کرد و هم اکنون در چهار جلد به نام سیره ابن هشام معروف است.
2ـ ابو مخنف لوط بن یحیى (متوفاى 157ق): اولین تاریخ نگار مجموعه اى است که درباره بخش عمده رویدادهاى تاریخ اسلام کتاب نوشت. او با کتاب هایش که حدود پنجاه جلد مى شد تنوعى در آثار تاریخى پدید آورد که تاریخ نگاران پس از او از وى تبعیت کردند. آثار او در بردارنده پنجاه رویداد تاریخ اسلام تا پایان عصر اموى مى باشد که مشهورترین آن ها: کتاب الردّه، وقعه صفین، اخبار الخوارج و مقتل الحسین است که از مصادر مهم طبرى بوده اند.[14] او در کتاب تاریخش بیش از 230 مرتبه از آن ها نام مى برد، اولین مرتبه در قضیه بیمارى پیامبر در سال 11 ق و آخرین بار در حوادث سال 132 ق، یعنى سال انقراض حکومت امویان است.
3ـ ابان بن عثمان احمر بجلى: او از اصحاب امام صادق و امام کاظم(علیهما السلام)بود و کتاب بزرگ و خوبى در سیره نبوى و رویدادهاى پس از رحلت پیامبر داشت که در آن اخبار «المبتداء و بدایة أمر النبى و نشأته و المبعث و المغازى و الوفاة و السقیفه و الردّه» را گرد آورده بود و مورخانى، چون ابو عبیده معمر بن مثنى و دیگران بسیارى از اخبار شعر و انساب و ایام را از او گرفته اند.[15]4ـ سیف بن عمر تمیمى (متوفاى 170ق): او کتاب الفتوح الکبیر و الردّه را نوشته بود که طبرى در ذکر اخبار ردّه و اخبار خلفا، حتى جنگ جمل در وهله اول، به این کتاب مراجعه کرده و حدود 230 مورد از آن نقل کرده است. این اخبار با حوادث سال 36 ق پایان مى یابد، او کسى است که بیش از همه تاریخ نگان را مورد طعن قرار گرفته و به دروغ گویى، جعل اخبار و زندقه توصیف شده است، حتى برخى ترک کردن روایاتش را واجب شمرده اند.[16]5ـ هشام بن محمد بن سائب کلبى (متوفاى 204 ق): او حدود 150 کتاب در تاریخ و انساب داشت، از جمله فتوح الشام (جنگ)جمل، اخبار (جنگ) صفین، الجمهره، و روایات مردم مدینه، عراق و شام را گرد آورده بود. طبرى از میان کتاب هاى او بر کتاب هاى عوانة بن حکم و ابو مخنف دست یافت که حدود 250 مرتبه در تاریخ طبرى از آن ها نقل شده است.
6ـ هیثم بن عدى (متوفاى 207ق): او نخستین کسى است که شیوه سال شمارى، یعنى ذکر حوادث تاریخى براساس ترتیب سال ها را در کتاب التاریخ المرتّب على السنین در پیش گرفت.
7ـ محمد بن عمر واقدى (متوفاى 207ق): نویسنده کتاب المغازى. او استاد محمد بن سعد کاتب، نویسنده کتاب طبقات الکبرى بود که کتاب زندگى نامه بزرگان تاریخ اسلام برحسب طبقاتشان است.
8ـ ابو عبیده معمر بن مثنى (متوفاى 211ق): او از مردم بصره و دانشمندى لغت شناس بود و کتاب هایى در تاریخ داشت که بیشتر آن ها در زمینه فتوحات اسلامى بود. طبرى حدود پنجاه مورد به آن مراجعه کرده است.
9ـ نصر بن مزاحم منقرى (متوفاى 212 ق): کتاب هاى بسیارى داشت، از جمله: کتاب الجمل که طبرى در چهار مورد از آن بهره گرفته و کتاب وقعة الصفین که تنها کتاب باقى مانده اوست.
10ـ على بن محمد بن عبدالله (متوفاى 225ق): او حدود 240 کتاب داشت که همگى در زمینه تاریخ بودند. شاید مهم ترین آن ها کتاب الاحداث، اخبار الخلفاء، خطبه هاى على بن ابى طالب و نامه هایش به کار گزارانش بود. مدائنى به سبب کتاب هاى گسترده و مورد اعتمادش، مصدر تاریخ نگاران بعد از خود شد.
11ـ زبیر بن بکار (متوفاى 256ق): نویسنده کتاب الاخبار الموفقیات که آن را براى الموفق، پسر متوکل عباسى نوشت. زبیر، قاضى متوکل در شهر مکه بود و به دشمنى با علویان شهرت داشت، ولى او در این کتابش منصفانه و به دور از جانبدارى وارد شده است.
12ـ ابن قتیبه دینورى (متوفاى 276ق): او در زمینه تاریخ، کتاب هاى تاریخ الخلفاء یا الإمامة و السیاسة، عیون الأخبار و المعارف را نوشت. ابن قتیبه جایگاه والایى در علم و معرفت داشت.
13ـ احمد بن یحیى بلاذرى (متوفاى 279ق): او کتاب هاى فتوح البلدان و انساب الاشراف را داشت. بلاذرى مورخ و جغرافى دان و هم نشین متوکل بود و فارسى را خوب مى دانست و کتاب عهد اردشیر را از فارسى به عربى ترجمه کرد.
14ـ ابن اعثم کوفى (متوفاى 304ق): کتاب الفتوح که کتابى بزرگ و مفصل در هشت جلد مى باشد از اوست. آغاز این کتاب با اخبار سقیفه در سال 11 ق و پایانش خلافت منتصر در سال 247 ق است.
برگرفته ازپایگاه پرتال جامع علوم اسلامی

پی‌نوشت:
1 . تقیید العلم، ص 89 و 90 و طبقات الکبرى، ج 6، ص 168 .
2. طوسى، فهرست، ص 107 و خوئى، معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 62 .
3. ر.ک: سیره ابن اسحاق، ص 217-218.
4. طبقات الکبرى، ج 5، ص 179 و ذهبى، سیراعلام النبلاء، ج 4، ص 423.
5. شاکر مصطفى، التاریخ العربى و المورخون، ج 1، ص 153 و هورووتیز، المغازى الأولى، ص 20-21.
6. شاکر مصطفى ،همان، ج 1، ص 154 .
7. زبید بن بکار، اخبار الموفقیات، ص 222 .
8. عبدالعزیز دورى، نشأة علم التاریخ عند العرب، ص 21.
9. امین، ضحى الاسلام، ج 2، ص 321.
10. سیدعبدالعزیز سالم، التاریخ و المورخون العرب، ص 55.
11. شاکر مصطفى، همان، ج 1، ص 152 .
12. تهذیب الکمال، ج 13، ص 53; ذهبى، سیر اعلام النبلاء، ج 5، ص 240 و تهذیب النفس، ج 5، ص 47 .
13. بعضى از این روایات را ابن اسحاق و طبرى نقل کرده اند.
14. ر.ک: فؤاد سز گین، تاریخ التراث العربى، ج 2، ص 127.
15. طوسى، فهرست، ص 18; نجاشى، رجال، ص 13 و حموى، معجم الادباء، ج 1، ص 180.
16. شاکر مصطفى، التاریخ العربى و المورخون، ص 198 .

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد