اینستاگرام علوم غریبه : zodiac720@

داستان صلح حدیبیه

جواب اجمالی : صلح حُدَیبیه، پیمان صلحى که در سال ششم هجری بین پیامبر (ص) و مشرکان مکه در منطقه حدیبیه امضا شد و در سوره فتح به آن اشاره شده است. مسلمانان که برای به جا آوردن مناسک حج رهسپار مکه شده بودند با ممانعت مشرکین قریش مواجه شدند، پیامبر(ص) تصمیم گرفت شخصی را به سوی قریش بفرستد تا مذاکره کند، ابتدا عمر بن خطاب را برگزید. ولی وی از رفتن ابا کرده و عثمان را پیشنهاد کرد، پس از عزیمت عثمان و شایعه خبر قتل وی، پیامبر(ص) مسلمانان را به پیمانی معروف به بیعت رضوان فراخواند. پس از مذاکراتی بین طرفین، سرانجام پیمان صلح حدیبیه بسته شد که بر اساس آن صلحی ده ساله بین طرفین برقرار شد و مسلمانان آن سال به مدینه بازگشتند تا سال بعد برای انجام عمره وارد مکه شوند.در صلح حدیبیه گرچه جنگی در نگرفت و از لحاظ ظاهری فتحی رخ مداد اما بیشترین فتح نصیب پیامبر و مسلمانان گردید که سبب رضایت خداوند و پیامبر و مومنین گردید . و آیات سوره فتح نازل گردید .

توضیح بیشتر :
رسول خدا(ص)، در جنگ احزاب پس از رفتن مشرکان فرمود: از این پس ما به جنگ آنان خواهیم رفت و آنان به جنگ ما نخواهند آمد.(سیره رسول خدا(ص) نوشته رسول جعفریان، ص 521 سطر آخر، چاپ اول، به نقل از «المعرفه و التاریخ» ج 2، ص 622، «حلیه الاولیاء» ج 4، ص 345 و «دلائل النبوه» بیهقی، ج 3، ص 457-458).اعتقاد رسول خدا(ص) چنین بوده که قریش با توجه به شکستی که در «احزاب» متحمل شده و به علاوه همه تجربه های گذشته در طی قریب بیست سال از آغاز بعثت، فکر حمله به اسلام را از سر بیرون کرده و توان آن را نیز از دست داده است. به علاوه قریش همانند بدویان بیابانی نبود که تنها در اندیشه جنگ باشند بلکه می توانست به صلح نیز بیندیشد. اگر قرار باشد جنگی بی حاصل بر پا شود آن هم با همه تبعات سخت آن که یکی از آنها قطع راه تجارتی قریش است، چه بهتر که درباره صلح نیز فکری بشود. به هر حال سران قریش تا این اندازه پختگی سیاسی داشتند که بفهمند جنگ با مسلمانان، آن هم با هدف براندازی، دیگر از توان آنان خارج شده است. زمانی که بدیل بن ورقاء به حدیبیه آمد، پیامبر(ص) از جمله فرمود: قریش از جنگ، ضرر و زیان دیده و آنان را به ستوه آورده است.(همان، ص 539، به نقل از سیره ابن هشام، ج 3، ص 309. در چاپ مصر در ص 323، س 4، آمده است و در ص 325 نیز به صورت اشاره آمده است).سهیل بن عمرو نیز گفت: جنگ، خواسته فرومایگان ما است و علاقه ای به آن نداریم.(همان، به نقل از المغازی، ج 2، ص 604).
رسول خدا(ص) با توجه به شناخت عمیقی که از روحیه دشمن داشت، در شوال ششم هجری، مصمم شد تا برای «عمره» راهی مکه شود و منشأ این تصمیم آن بود که حضرت خواب دیدند که وارد خانه کعبه شده، سرشان را تراشیده و کلید خانه کعبه را در دست گرفته اند. به دنبال آن اعلام کردند تا مردم برای انجام «عمره» آماده شوند. مسلمانان نیز به سرعت، وسایل سفر را فراهم کردند.
گفته شده است که مسلمانان تردیدی در پیروزی نداشتند.(همان، ص 540 به نقل از مغازی، ج 2، ص 572).
آن حضرت دستور داد که تنها با یک شمشیر غلاف شده حرکت کرده و از برداشتن هر نوع سلاح دیگر، خوداری کنند. این بدان دلیل بود که بر اعراب و قریش ثابت شود که رسول خدا(ص) تنها قصد انجام «عمره» داشته و به هیچ روی سر جنگ ندارد. سعد بن عباده و عمر از آن حضرت خواستند که احتیاطا سلاح بردارند تا اگر دشمن دست به اقدامی زد آماده باشند اما آن حضرت نپذیرفت و فرمود: دوست نمی دارد در حال «عمره» سلاحی به همراه داشته باشد. (همان، ص 540 به نقل از المغازی، ج 2، ص 573).
رسول خدا(ص) همراه یک هزار و چهارصد تا ششصد نفر عازم مکه شدند. پیشاپیش یک نفر برای کسب خبر و یک گروه بیست نفری سوارکار نیز به عنوان طلیعه سپاه گسیل شد. پیامبر(ص) در مسجد «شجره» محرم شده و در طول راه از بدویان خواستند تا وی را همراهی کنند؛ ولی آنان از پذیرفتن دعوت پیامبر(ص) خودداری کردند. گویا ترس آنان از این به ظاهر بی احتیاطی بود که سلاحی به همراه نداشتند. اعراب بر این باور بودند که این سپاه بازگشت ندارد، زیرا به سراغ مردم مسلحی می روند که هنوز خاطره مصیبت بدر را در ذهن دارند.(همان، ص 540 به نقل از مغازی، ج 2، ص 574-575).
حرکت رسول خدا(ص) از مدینه دوشنبه اول ماه ذی قعده الحرام بوده است. پیامبر در راه به گروهی از «بنی نهد» برخوردند و از آنان خواستند اسلام را بپذیرند، اما آنها قبول نکردند. پس از آن قدری شیر برای رسول خدا(ص) فرستاند، اما ایشان نپذیرفته و فرمودند: من هدیه مشرک را نمی پذیرم. پس از آن مقداری شیر از آنان خریدند که سبب خشنودی آنها گردید.(همان، ص 540 به نقل از المغازی، ج 2، ص 575).
زمانی که خبر نزدیک شدن مسلمانان به قریش رسید، آنان به رایزنی با یکدیگر پرداخته و مصمم شدند تا از ورود آن حضرت به مکه جلوگیری کنند. تصور آنان این بود که با توجه به وضعیت جنگی حاکم بر روابط آنان با رسول خدا(ص) ورود آنان به مکه لطمه ای بر حیثیت قریش خواهد بود و در آن صورت اعراب تصور خواهند کرد که مسلمانان تا اندازه ای قدرتمند شده اند که به راحتی به مکه می آیند. به همین دلیل قبایل ثقیف و احابیش را به یاری طلبیده، دویست سوار را به فرماندهی خالد بن ولید به سوی منطقه غمیم فرستادند.
خودشان نیز کودکان خود را برداشته و وادی بلدح که در راه خروجی مکه به سمت حدیبیه بود مستقر شدند. جاسوسانی نیز بر کوه های اطراف گماشتند تا مراقب حمله مسلمانان از نواحی مختلف باشند.(همان، ص 542، به نقل از مغازی، ج 2، ص 579).
قریش به وفور شترانی را ذبح کرده در چهار منطقه مکه اعراب را اطعام کردند.(همان، به نقل از امتاع الاسماع، ج 1، ص 280).
رسول خدا(ص) با شنیدن این خبر به مشورت با اصحاب نشست. رایزنی در این بود که آیا آنان باید با سواران دشمن رو در رو شوند یا آنکه آنها را رها کرده به سراغ کسانی بروند که در شهر هستند. عقیده عمومی آن بود که برای انجام «عمره» راهی شهر شوند و هر کسی در برابرشان ایستاد با وی بجنگند. آن حضرت پس از عبور از راههای سختی که به هدف دور شدن از دشمن بود، در منطقه حدیبیه که در 22 کیلومتری غرب مکه بود، فرود آمد. سواران دشمن نیز در نزدیکی آنان مستقر شدند. رسول خدا(ص) به دلیل نزدیکی دشمن نماز را به صورت نماز خوف خواندند.( همان، ص542)
در محدوده مکه، رسول خدا(ص)، هم پیمانانی از قبیله خزاعه داشت که در طول جنگهایش با قریش، بهره فراوان اطلاعاتی از آنان گرفته بود.(همان، ص543 به نقل از سیره ابن هشام ج3 ص312) یکی از رهبران آنان بدیل بن ورقاء بود که در ایام استقرار رسول خدا(ص) در حدیبیه تماس هایی با آن حضرت داشت. در همین ایام عمروبن سالم خزاعی چندین گوسفند به رسول خدا و دیگر اصحاب آن حضرت هدیه کرد. آن حضرت دستور داد تا آنها را کشتند و در میان مسلمانان تقسیم کردند. غلامی از خزاعه هدایایی را نزد رسول خدا(ص) آورد و پس از آن از حضرت خواست تا اجازه دهد دست او را ببوسد پیامبر این اجازه را به او داد و دستی به سر او کشید و فرمود: خداوند به تو خیر و برکت دهد.( همان، ص543 به نقل از المغازی ج2 ص592)
وضعیتی که در حدیبیه به وجود آمده بود چنین بود: رسول خدا(ص) به همراه شماری از مسلمانان برای انجام «عمره مفرده» قصد ورود به مکه را داشته و هیچ گونه سلاحی به جز شمشیری غلاف شده به همراه نداشت. بنابراین سرجنگ نداشته چنانکه قصد ماندن در شهر را نیز نداشت. از سوی دیگر قریش سرسختانه مانع ورود آن حضرت شدند زیرا اطمینان نداشتند که آن حضرت تنها برای عمره آمده باشد چون ممکن است پس از ورود به شهر در آنجا باقی مانده و با اهل آن بجنگد. در همین حال قریش نیز قصد جنگ ابتدایی نداشت. بدین ترتیب لازم بود تا مذاکره ای صورت بگیرد و این مشکل به نحوی حل بشود آنگونه که هر دو طرف درخواست دیگری را به نحوی بپذیرد.
رسول خدا(ص) برای رام کردن قریش و اجازه انجام عمره حاضر بود هر شرطی را بپذیرد. در این هنگام بدیل بن ورقاء نزد رسول خدا(ص) آمد و از آمادگی قریش برای دفاع از مکه سخن گفت و این که برای ورود به مکه جز از بین بردن جماعت آنان، راهی وجود ندارد. حضرت فرمود: او و مسلمانان برای جنگ نیامده اند اما اگر کسی راه را بر آنها ببندد، آنان به جنگ وی خواهند پرداخت و پیامبر(ص) فرمود: جنگ برای قریش جز ضرر چیزی ندارد و او می تواند قرار داد مدت داری با آنان ببندد که در آن مدت قریش از امنیت برخوردار برخوردار باشند و بین ما و مردم را آزاد بگذارند. این در حالی است که اکثریت مردم از آنهایند. اگر کار من غلبه کرد قریش در ملحق شدن به سایر مردم یا کارزار با من آزاد است و البته من تا رمقی دارم برای کار خویش تلاش خواهم کرد.(همان، ص544 به نقل از المغازی ج2 ص594)
بدیل بن ورقاء به مکه آمد. ابتدا قریش تمایل به شنیدن خبر او از سپاه مسلمانان را نداشتند اما به هر روی از وی خواستند تا آنچه را شنیده باز بگوید. بدیل بن ورقاء پیشنهاد صلح موقت را بار گفت. عروه بن مسعود ثقفی از قریش خواست که او را نزد محمد(ص) بفرستند تا خبری بیاورد. عروه نزد پیامبر آمد و پیامبر آنچه را که به بدیل بن ورقاء فرموده بود، به او هم همان را فرمود. عروه نزد قریش آمد و گفت که هیچ ندیده که کسانی این چنین از رهبر خویش پیروی کنند، یاران محمد(ص) هیچ گاه به او چشم نمی دوزند، صدای خود را در حضور او بلند نمی کنند، کافی است او به کاری اشاره کند که در همان لحظه اجرا می شود، یارانش منتظرند تا آب دهان او را به عنوان تبرک برگیرند و هر گاه وضو می گیرند بر گردش جمع می شوند تا قطره ای از آن نصیب آنان شود. اکنون خود دانید و آنها. (همان، ص 545، به نقل از المغازی، ج 2، ص 598 و چند مأخذ دیگر).
قریش باز اصرار داشتند که آن سال به هیچ روی اجازه ورود به مکه را نخواهند داد. نوبت بعد، مکرز بن حفص به نمایندگی از قریش نزد پیامبر آمد و جز همان گفتگوها حاصلی نداشت.
قریش رئیس احابیش، حلیس بن علقمه را نزد پیامبر فرستادند. پیامبر فرمود: او از قومی است که هدی (قربانی) را بزرگ داشته و اهل تأله اند، شتران قربانی را پیش فرستید تا آنها را ببیند. قلاده ای بر گردن شتران نصب شده بود که نشان آماده ساختن آنها برای قربانی بود. در پس شتران مسلمانان به تلبیه گفتن مشغول شدند. او از همان جا برگشت و به قریش گفت: گروهی را دیده که نمی توان مانع آنها شده مردمی که آماده طواف بیت شده اند و افزود: ای قریش! ما با شما برای سد کردن راه چنین مردمی که برای اعظام خانه خدا و ادای حق آن می آیند، پیمان نبستیم. سپس تهدید کرد: اگر مانع این افراد شوند با تمامی احابیش به کناری خواهد رفت. قریش به او گفتند: اینها همه مکر و حیله است، اندکی صبر کن تا ببینیم چه می شود.(همان، ص 545 به نقل از المغازی، ج 2، ص 599-600 و مأخذ دیگر).
رسول خدا(ص) برای نخستین بار خراش بن امیه را برای تفهیم درخواست خود نزد قریش فرستاد, اما عکرمه بن ابی جهل شتر او را کشت و خود او با حمایت احابیش جان سالم به در برد. (همان، ص 545، به نقل از سیره ابن هشام، ج 3، ص 314)
رسول خدا(ص) از عمر خواست به مکه برود و با قریش سخن بگوید.
عمر گفت: از قریش بر جان خود هراس دارد؛ زیرا قریش با وی دشمنی دارند و کسی از بنی عدی در مکه از او دفاع نمی کند.(همان، به نقل از سیره ابن هشام، ج 3، ص 315).
رسول خدا(ص) چیزی نگفت و عمر عثمان را معرفی کرد. پیامبر عثمان را نزد قریش فرستاد. عثمان پیام پیامبر را به قریش رساند و از جمله اینکه: جنگ شما را به ستوه آورده و برگزیدگانتان را از بین برده است. قریش گفتند: از همین جا برگرد و به محمد بگو: آنان اجازه نخواهند داد تا او وارد مکه شود. در این حال ابان ابن سعید بن عاص که از اشراف مکه بود، به عثمان پناه داد و او را به درون مکه برد. او با تک تک اشراف مکه سخن گفت ولی حاصلی نداشت. گفته اند عثمان سه روز در مکه ماند و قریش را به صلح دعوت می کرد. به درازا کشیدن بازگشت عثمان و اصرار قریش در جلوگیری از ورود مسلمانان به مکه، ضرورت یک بیعت همگانی را فراهم کرد. این بیعت را بیعت رضوان می گویند. بیعت شجره هم نامیده می شود. این بیعت در ارتباط با شرایط خاصی بود که در آن لحظه پیش آمده بود و بنابراین موضوع آن امر جهاد بود.
مسلمانان بایستی بر اصل پایداری و مقاومت و جهاد به همراه پیامبر بیعت می کردند درباره مضمون بیعت دو چیز نقل شده است یکی این است که مسلمانان بیعت کردند که در صورت جنگ از صحنه فرار نکنند و دومی این است که بیعت کردند که تا سرحد مرگ بایستند و بجنگند. به هر روی بیعت که رو در روی خداوند از این بیعت راضی بود و آیاتی در این باره نازل شد پس از برخی مشرکان نیز صورت گرفت و آنان را به مذاکره تشویق کرد، مشرکان سهیل بن عمرو را نزد پیامبر(ص) فرستادند. او گفت: کسی که با تو بجنگد از عاقلان و فهیمان نیست ما از جنگ بیزاریم و جنگ خواسته سفیهان ما است. ابتدا اسیران را آزاد کن. رسول خدا(ص) فرمود: تا وقتی یاران من آزاد نشوند، اسیران شما آزاد نخواهند شد. پس از آن سهیل به مکه بازگشت و قریش بر این نکته توافق کردند که آن سال را پیامبر برگردد و از سال آینده برای سه روز به داخل شهر آمده و پس از قربانی کردن شتران شهر را ترک کنند.
اصرار آنان بر عدم اجازه ورود در آن سال بدان دلیل بود که ورود پیامبر بر اساس زور نباشد؛ زیرا به هر صورت معنای آن این بود که پیامبر قریش را وا دار کرده تا او را به شهر راه بدهند. اما آمدن آن حضرت در سال آینده بر اساس یک معاهده صورت می گرفت. البته قریش مشکل دیگری نیز داشت. قریش خود را کلید دار کعبه می دانست در صورتی که اجازه ورود را در هیچ شرایطی نمی داد، از سوی اعراب مورد سرزنش قرار می گرفت. سهیل نزد پیامبر بازگشت و قرار شد که مذاکرات و قرارها به صورت مکتوب در آید.
در این لحظه شماری از اصحاب پیامبر درباره موضع پیامبر(ص) اظهار تردید کردند. واقدی می گوید: هنوز موافقت نامه نوتشه نشده بود که عمر بن خطاب به پیامبر گفت: ای رسول خدا! مگر ما مسلمان نیستیم؟ پیامبر فرمود: مسلمان هستیم. عمر گفت: پس چرا در دین خود اظهار خواری و حقارت کنیم؟ پیامبر(ص) فرمود: من بنده خدا و فرستاده او هستم و هرگز با فرمان او مخالفت نمی کنم و او نیز مرا تباه نخواهد کرد.
مخالفت با موافقت نامه اختصاص به عمر نداشت گر چه او تنها کسی بوده که صدای اعتراضش را بلند کرد. زمانی که صلحنامه نوشته شد، رسول خدا(ص) به مردم دستور دادند شتران خود را قربانی کنید، سر خود را بتراشید. کسی از جای خود برنخاست. رسول خدا دوباره همین دستور را تکرار کرد و کسی اجابت نکرد و بار سوم هم فرمانش را اجابت نکردند. حضرت نگران شد و ام سلمه به آن حضرت گفت: شما خود شترانتان را قربانی کنید، مردم نیز به دنبال شما چنین خواهند کرد و رسول خدا چنین کرد. این نشان می دهد که ناراضیان فراوان بودند ولی پیامبر را بر اساس فرمان خدا پیمان صلح را منعقد کرد. این حرکت، عدم خلوص عده ای از اصحاب پیامبر نشان داد. پس از فتح مکه، پیامبر خدا وقتی که کلید کعبه را گرفت، عمر را صدا زد و فرمود: این وعده ای بود که به شما داده بودم. پس از بحث های فراوان قرار شد عهدنامه نوشته شود. علی(ع) مأمور نوشتن شد. آنچه بر آن توافق شد این مواد بود:
الف) ده سال جنگ متوقف شده مردم در امنیت باشند و هیچگونه سرقت پنهانی و یا خیانت صورت نگیرد.
ب) هر طایفه ای بخواهند می توانند با محمد و یا با قریش هم پیمان شوند.
ج) اگر کسی از اصحاب محمد به سوی قریش باز گردد به سوی محمد بازگردانده نمی شود اما اگر کسی بدون اجازه ولی خود نزد محمد رفت باید به مکه باز گردانده شود.
د) محمد و اصحابش آن سال را به مدینه باز گردند و سال آینده برای سه روز در مکه می مانند و جز سلاح مسافر سلاح دیگری همراه نخواهند داشت و آن، شمشیر غلاف شده است.
از این متن دو نسخه نوشته شد و هر کدام نسخه ای برداشتند. در این قرارداد برای پیامبر دو امتیاز در نظر گرفته شد که در یکی از آنها قریش با پیامبر مشترک بود. یکی از این دو امتیاز امنیت ده ساله بود که قریش به تجارت خویش پرداخت و پیامبر هم با استفاده از آن به بسط دعوت خویش در جزیره العرب و خارج از آن پرداخت.
امتیاز دوم این بود که پیامبر اجازه ورود به مکه را به دست آورد. مهمتر از این دو امتیاز، این بود که قریش موجودیت سیاسی دولت اسلامی مدینه را به رسمیت شناخت. پیش از این قریش در فکر نابودی این دولت اسلامی بود ولی اکنون قریش فهمیده است که براندازی اسلام کار آسانی نیست و باید آن را به رسمیت بشناسد.
رسول خدا(ص) با دوراندیشی ویژه خود، این حرکت را آغاز فتح مکه می دانست و خداوند نیز در آیات قرآن این صلح را فتح و پیروزی آشکار شناساند. جابر می گوید: ما فتح مکه را جز روز حدیبیه نمی بینیم.(همان، ص 552 به نقل از مجمع البیان).
از حضرت امام صادق(ع) نقل شده که فرمود: پس از گذشت مدتی از صلح، اسلام چنان رشد یافت که نزدیک بود بر مکه مستولی شود. مسلمانان و مشرکان در هم آمیختند و اسلام در دلها نفوذ کرد و در سه سال پس از آن عده بیشماری مسلمان شدند.(همه این مطالب را از کتاب تاریخ اسلام نوشته آقای جعفریان آوردیم. در این کتاب از ص 539 تا ص 556 درباره صلح حدیبیه به طور مفصل بحث و بررسی دارد و از ص 556 به بعد درباره دعوت سران کشورهای جهان به اسلام را دارد. یکی از نتایج بزرگ صلح حدیبیه همین است.

اگر اطلاعات کامل تری می خواهید به این کتاب و کتاب های دیگری مانند فروغ ابدیت نوشته آیت الله سبحانی مراجعه کنید. در فروغ ابدیت چاپ اول قبل از انقلاب، ج 2، ص 580 تا ص 604 صلح حدیبیه را آورده است. کتاب «حیاه محمد(ص)» نوشته محمد حسین هیکل از ص 332 تا ص 348 درباره صلح حدیبیه است. این کتاب به فارسی ترجمه شده است).

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد