سقیفه بنی ساعده

ماجرای سقیفه: عبدالله بن عبدالرحمن انصارى مى گوید: وقتى که پیامبر خدا درگذشت، انصار در «سقیفه ى بنى ساعده» گرد هم آمدند و گفتند: این امر را پس از حضرت محمد(ص) به صعد بن عباده مى سپاریم. سعد بن عباده را که بیماره بوده آوردند. سعد بن عباده به یکى از کسان خود گفت: من به خاطر بیمارى نمى توانم سخنانم را به گوش همه برسانم تو سخن مرا بشنو و به آنان برسان. سعد بن عباده پس از حمد و ثنا گفت: اى انصار! آن سابقه و فضیلتى که شما دارید، هیچ یک از قبایل عرب ندارند. حضرت محمد(ص) بیش از ده سال در میان قوم خود بود و آنان را به عبادت خدا و ترک بت ها دعوت مى کرد و جز اندکى ایمان نیاوردند و آن عده ى کم توانایى دفاع از پیامبر و حمایت از دین او را نداشتند و نمى توانستند ستمى را که به آن گرفتار بودند از خود دور سازند تا آن گاه که خداوند خواست که شما را برترى دهد و به شما کرامت ببخشد و نعمت ارزانى بدارد و در نتیجه خداوند ایمان به خدا و رسول را روزىِ شما کرد، حمایت از پیامبر و یارانش را به عهده شما گذاشت، سرافرازى رسول خدا و دین را به دست شما عملى ساخت و پیکار با دشمنان را به شما سپرد. شما با دشمنان آن حضرت، سخت جنگیدید، چه با دشمنان خودى و چه با دشمنان بیگانه. پیامد این جهاد شما این شد که عرب به فرمان خدا گردن نهادند و خداوند به کمک شما، این سرزمین را مطیع پیامبر خویش ساخت و در سایه شمشیرهاى شما همه به او ایمان آوردند و خاضع گشتند. خداوند در حالى که از شما خشنود بود، پیامبر خود را از میان شما بُرد. شما مایه ى چشم روشنى هستید، امر امامت را شما به دست بگیرید و به دیگران وامگذارید، این امر از آن شماست نه دیگران. حاضران گفتند: رأى درست اظهار کردى و سخن حق گفتى. از رأى تو تخلف نمى کنیم. و ما شما را مى پسندیم و امر امامت را به تو وامى گذاریم. زیرا که تو مرد باکفایتى هستى. پس از این سخنان، حاضران با یکدیگر به سخن پرداختند و روى این مطلب بحث کردند که اگر مهاجران به این کار راضى نشوند و بگویند: «ما یاران قدیمى پیامبر و خویشان او هستیم، چرا به سر امر امامت با ما در افتادید» در جواب آن ها چه بگوییم؟ گروهى از حاضران گفتند: در این صورت مى گوییم یک امیر از ما و یک امیر هم از شما و به غیر این راضى نخواهیم شد. سعد بن عَباده گفت: این اولین سستى است. خبر گرد هم آمدن انصار به گوش عمر بن خطاب رسید. عمر بن خطاب به ابوبکر پیام داد که بیرون بیا. ابوبکر نزد عمر بن خطاب رفت. عمر گفت: مگر نمى دانى که انصار در «سقیفه بنى ساعده» گرد آمده اند و مى خواهند خلافت را به سعد بن عباده بسپارند و آن کس که بهتر از همه سخن گفت آن بود که گفت: یک امیر از ما و یک امیر از قریش. عمر بن خطاب و ابوبکر بن ابى قحافه شتابان به سوى انصار رفتند، در بین راه ابوعبیدة بن جراح را دیدند، هر سه با هم رفتند و به اجتماع انصار رسیدند. عمر بن خطاب مى گوید: سخنى در نظر گرفته بودم که بگویم. وقتى خواستم سخن بگویم ابوبکر گفت: مهلت بده تا من سخن بگویم و پس از من هر چه مى خواهى بگو. ابوبکر آن چه را که من مى خواستم بگویم گفت. ابوبکر پس از حمد و ثناى خداوند چنین گفت: خداوند حضرت محمد(ص) را به سوى مردم فرستاد تا او را بپرستند و به وحدانیّت بستایید. این در هنگامى بود که عرب خدایان گوناگون مى پرستیدند و مى پنداشتند که این خدایان سنگى و چوبى نزد خداى یگانه شفاعت مى کنند و سودبخش خواهند بود. براى عرب سخت بود که دین پدران خود را ترک کنند. مهاجران قدیم که از قوم او بودند او را تصدیق کردند و ایمان آوردند و با وى همدلى و پایمردى کردند، این در حالى بود که قوم او، او را به شدت آزار و تکذیب مى کردند و همه مخالف او بودند، ولى مهاجران قدیم از کمى نفرات خویش و دشمنى مردم نترسیدند. بنابر این مهاجران اول نخستین کسانى هستند که در این سرزمین خدا را پرستیدند و به خدا و پیامبرش ایمان آوردند. این ها دوستان و خویشان پیامبر هستند و جز ستمگر کمى در امر خلافت و امامت با آنان مخالفت نمى کند و شما اى گروه انصار سابقه درخشانى دارید و کسى منکر فضیلت شما نیست، خداوند شما را انصار دین و پیامبر قرار داد، پیامبر به سوى شما هجرت کرد و بیشتر یاران وز نانش از شما بود و پس از مهاجران، کسى به پاى شما نمى رسد. حال که چنین است، بهتر است که ما امیر باشیم و شما وزیر باشید و ما با شما مشورت مى کنیم و بدون رأى شما کارى نمى کنیم(تاریخ طبرى، هشت مجلدى، ج 2، ص 455 تا ص 457، س 15، بیروت). پس از سخنان ابوبکر، حباب بن منذر به پا خاست و از انصار دفاع کرد و عمر بن خطاب در جواب او سخنانى گفت. حباب بن منذر دوباره سخن گفت، عمر بن خطاب جواب گفت. پس از این ها ابوعبیده سخن گفت و جوّ جلسه ى «سقیفه ى بنى ساعده» متشنّج نگردید.
اگر مى خواهید از همه حوادث سقیفه ى بنى ساعده مطلع شوید مى توانید به کتاب اسرار آل محمد که همان کتاب سلیم بن قیس هلالی است و تاریخ طبرى، ج 2، ص 457، س 15 به بعد تا ص 459 س 18 مراجعه کنید.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد